هر چی سنگه ماله پای لنگه !
واقعا عجیبه ها ، چرا همه اتفاقای مزخرف همیشه پشت سر هم می افته؟ انگار اتفاقا هم فهمیدن ما
گاگولیم
! چه لذتی داره آدم کلاسش تموم شده باشه و بخواد برگرده خونه ،اونم بعد از 4 روز که تو شهرغریب توی خوابگاه مونده ( البته اونجایی که من هستم همه زود با هم صمیمی میشن، قزوینه دیگه ! ) اما
اینبار که می اومدم نه تنها خوشحالی برگشتن کوفتم شد ، بلکه هر چی بلای آسمانی وغیر آسمانی هم بود
سرم نازل شد.اولش که تو آفتاب داغ قزوین که سگ از لونه اش بیرون نمی یاد 1ساعت منتظر شدیم تا
اتوبوس پربشه که نشد. یارو هم نمیذاشت پیاده بشیم ، هی وعده سر خرمن میداد که الان پر میشه حرکت
میکنیم، خلاصه دعوا شد وهمه رفتن پایین . 1 ساعت دیگه هم تو آفتاب منتطر شدیم تا چند تا تاکسی بیاد و
مارو از اون خراب شده نجات بده! تاکسی اومد وخوشحال از اینکه بالاخره برمیگردم تهران،داشتم واسه
خودم بشکن وبالا میانداختم که: ای بهار ای آسمون ؛تعطیل شد میرم به خونمون ،داد میزنم ای جان ای جان
دارم میرم به تهران... که دیدم از دور پلیس داره علامت ایست میده ! این کنترل سرعت هم شد بلای جونه ما
،نیم ساعت دیگه هم اونجا معطل شدیم تا راننده رو جریمه کردن و چک وچونه زدن ،بالاخره راه افتاد و
رسید تهران.
برای ادامه مسیر باید سوار مترو میشدم ،داشتم سوار میشدم که یارو منگول درو بست و من موندم لای در
.جیغ و هوار که بابا درو بازکن گاگول دوشقه شد ،گاگول از دست رفت،که ناگهان در باز شد و سوار شدم
.باهر مردن مردنی بود خودمو چهار چنگولی رسوندم در خونه . خداروشکر کردم که بالاخره رسیدم،غافل
ازاینکه هنوز 1ساعته دیگه مونده تا من برم تو خونم.
چشمتون روز بد نبینه، از اونجایی که شانس من جلوتر از خودم میرسه ،همونروز همسایه بالایی اسباب
کشی کرده بود
. مردک در چوبی خونه رو که درست به ابعاد راه پله بود بغل کرده بود و مثل مترسگ دستاشوکامل باز کرده بود وصورتشو چسبونده بود به در و داشت ابله وار وبه تنهایی درو میبرد بالا.
هیچ کاری از دستم برنمی اومد، نه از کنارش میتونستم رد بشم نه از بالای سرش میتونستم بپرم
. به ناچارگریه کنان پشت سر این مرد نادان که هر 10 دقیقه یه پله رو با جون کندن بالا میرفت،چهار دست وپا بالا رفتم.
اگه اون مرتیکه با در می افتادن روی من دیگه عیشم کامل میشد
...خلاصه مسیر
3ساعته رو در 7ساعت طی کردم . له و لورده در حالیکه یه چشمم اشک بو د یه چشمم خندهبعد از 4 روز و7 ساعت بالاخره اومدم خونه...
به قول قدیمیا
: سپلشت آیدو زن زاید و مهمان ز در آید
