تبليغاتX
ماجراهای گاگول...

ماجراهای گاگول...

گاگول همیشه از دیدنتون خوشحال میشه...

تماسهای مخفیانه!

 

 

 

اصولا کارهایی که مخفیانه انجام میشه لذت عجیبی داره که خیلی وقتا هم شرش گریبانگبر آدم میشه.اما در این ماجرایی که میخوام تعریف کنم یه کمی سبب خیر شد.

10 _12 سال قبل وقتی که من یه گاگول 10 _12 ساله بودم زمانیکه هنوز توی خونه ما از تکنولوزی ای به نام تلفن خبری نبود یکی از همسایه ها تلفن داشتن خونشون که ننه گاگوله هر وقت میخواست با فک و فامیلش رابطه برقرار کنه از تلفن خونه همسایه استفاده میکرد.خلاصه که کل فامیل شماره تلفن منظر خانم رو داشتن.

 

ماجرا از روزی شروع شد که منظر خانم طبق معمول اومد خونه ما وما هم طبق معمول فکر کردیم که تلفن با ننه گاگوله کار داره اما اینبار منظر خانم گفت:گاگول بابات خونه است؟منم کلمو به علامت مثبت تکون دادمو بابامو صدا کردم.ننه گاگوله گوشاش تیز شد .رفت پشت در قایم شد که ببینه منظر خانم با بابام چیکار داره؟! ننه گاگوله فکر میکرد خیلی زرنگه که پشت در قایم شده ومطمئن بود که هیچ کس جز خدای احد وواحد نمیفهمه که اونجا فال گوش وایساده.اما کور خونده بود چون منظر خانم زنه بسیار زبلی بود وبا صدای بلند گفت:بابای گاگول بی زحمت بیا خونه ما برق خونمون قطع شده من میترسم به کنتور دست بزنم شما میتونی درستش کنی؟!

 

تا حالا از این اتفاقا نیفتاده بود یعنی هر وقتم که مثلا برق میرفت یا یه اتفاق اینجوری می افتاد منظر خانم اول به ننه گاگوله میگفت بعد ننه گاگوله با بابام میرفتن خونشون برای تعمیرات...

5دقیقه ای که گذشت ننه گاگوله چادرشو انداخت سرشو عین فشفشه از در خونه رفت بیرونو خودشو رسوند خونه همسایه ودید که بابام داره با تلفن صحبت میکنه!

 

منظر خانم که رنگش پرید.بابامم که لکنت زبون گرفته بود با چشم غره ننه گاگوله خودشو یه کم جم وجور کردو سروته تلفنو هم آوردو اومد خونه.اما ننه گاگوله موند خونه منظر خانم وکلی اون بدبختو قسم وآیه داد که بگو کی تلفن کرده بود؟ خلاصه بعد از کلی بازجویی کاشف به عمل میاد که واسه عمه ام خواستگار اومده بود اونا هم نمیخواستن ننه گاگوله بفهمه !

ننه گاگوله رو میگی شده بود یه بشکه باروت.وقتی اومد خونه شروع کرد به قیل وقال که این چه کرمیه خواهرای تو دارن ؟هان؟چطور زنه همسایه بفهمه واسه خواهرت خواستگار اومده منکه عروسشونم نباید بفهمم؟

خلاصه قشقرقی به پا شد اون شب که نگم بهتره.بعد از اونم ننه گاگوله این ماجرا رو کرد پیرهن خونیه عثمان و هر اتفاقی می افتاد این ماجرا رو میکشید وسط و سرکوفتشو به بابام میزد.

 

8سال از اون ماجرا گذشت و ما دیگه تلفن دار شده بودیم ومنظر خانم بیچاره هم یه نفسی از دست فک وفامیلای ما و مزاحمتهای وقت و بی وقتشون کشید.

تا اینکه یه شب زمستونی منظر خانم اومد دمه خونه درزد وبه بابام گفت که برق خونشون قطع شده وخواست که بابام بره براشون درست کنه .خداروشکر که دیگه بابام خواهر نداشت شوهر بده وگرنه دوباره یه شری به پا میشد.

ننه گاگوله چند دقیقه ای آروم تو خونه موند اما از اونجا که مارگزیده از ریسمون سیاه وسفید میترسه  دوباره مثله دفعه قبل چادرشو سرش کرد و رفت خونه منظر خانم اما اینبار با کمال تعجب دید که بابام خونه اونا نیست! هرچی از منظر خانم میپرسه اون میگه که نمیدونم کجا رفت مثله اینکه رفت خرید کنه.ننه گاگوله دوباره همونجا داغ و داغ یه معرکه راه می اندازه ومیگه: من میدونم دوباره فک وفامیلش زنگ زدن گفتن زنش نفهمه.اصلا چرا خونه خودمون زنگ نزدن؟؟؟؟

بعدشم با تهدید عنوان میکنه که: بیاد خونه پدرشو در میارم .اگه جرات داره پاشو بذاره تو خونه.

منظر خانم هم قسمش میده ومیگه مدیون منی اگه اومد خونه چیزی بهش بگی اگرم میخوای دعوا راه بندازی بزار فردا که بچه ها رفتن مدرسه هر چی دلت خواست بگو اما الان وقتش نیست وکلی قول ووعده میگیره وواسطه میشه که ننه گاگوله طی یک آتش بسه تقریبا10 _12 ساعته به بابام کاری نداشته باشه .

 

اصل قضیه این بوده که اینبار بر خلاف دفعه قبلی خاله ام زنگ میزنه و از منظر خانم میخواد که ننه گاگوله متوجه تماس اون نشه.!!!

منظر خانم بیچاره هم این وسط شده بود چوب دوسرطلا.

خاله ام از بابام میخواد که یه جوری به ننه گاگوله بگه که دایی ام که خارج زندگی میکرد فوت کرده.

 

جالب اینجاست که اون موقع که ننه گاگوله میره خونه منظر خانم دنبال بابام .بابام خونه اونا بوده اما تا منظر خانم میفهمه ننه گاگوله اومده خونشون دریک اقدام کاملا آرتیستی کفشای بابامو میده دستشو میبرتش تو اتاقو زیر تخت قایمش میکنه و به پسرش میگه بشینه روی تخت و تلویزیون ببینه تا آبا از آسیاب بیفته.

 

خلاصه بابام اومد خونه .ننه گاگوله هم چون منظر خانم ازش قول گرفته بود رفت تو اتاقو بیرون نیومد منم هر چی تلاش کردم نتونستم بفهمم بابام چشه؟

خیلی ناراحت بود صورتش سرخ شده بود مثله وقتایی که من بچه بودمو از اون شربت خارجیا میخورد روشم ماست و خیار میخورد.من هیچوقت نفهمیدم اون شربتا چیه چون بعد از هیچ شربتی آدم ماست وخیار نمیخوره !!!

القصه اون شب پر ماجرا گذشتو صبح شد و بابام به من گفت چی شده و خودش رفت که ننه گاگوله رو بیدار کنه که برن تهران.

اما ننه گاگوله به قول بابام قهر ورچوسونده بود وبیدار نمیشد .آخرش بابام بهش میگه حال مادرت خوب نیست بیمارستانه باید بریم تهران که ننه گاگوله یهو از جا میپره. در همین حال واوضاع من و دادشی مشغول کشیدن نقشه ای بودیم که مو لای درزش نره و ننه گاگوله تا تهران نفهمه چه بلایی سرش اومده ...

توی ساک ورزشی دادشی لباسای مشکی گذاشتیم و الکی گفتیم داداشی عصری تهران بازی داره با شما میاد که راحت بره ورزشگاه... بالاخره رفتنو ننه گاگوله هم فهمید که چه اتفاقی افتاده . احتمالا کلی به جون منظر خانم دعا کرد که اون همه قول ازش گرفته بود...

 

این ماجرا هیچ سودی نداشت جز اینکه منظر خانمه نگون بخت شد چوپان دروغگو! حالا اگه یه روزی واقعا برق خونشون قطع بشه معلوم نیست چه اتفاقی میفته.

 

                    اگه کار به قتل وغارت نکشه خوبه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:25  توسط گاگول  |