1_ انار و از همه میوه ها بیشتر دوست دارم.شیر کاکائو و بستنی هم خیلی دوست دارم،اما از چایی خوشم نمیاد
2 _عاشق رنگای شادم،صورتی خیلی دوست دارم.
3_زود با همه دوست میشم و اعتماد میکنم که گاهی وقتا باعث دردسر میشه.
4_بر عکس همه دخترای امروزی اهل آرایش نیستم ولی عاشق لاک و عطر م.
5_موسیقی و نقاشی هم دوست خیلی دوست دارم
6دبیرستان که بودم همیشه منو مبصر میکردن چون گاگول مودبی بودم.من کشیک میدادم بچه ها هم میزدن و میرقصیدن،یه روز خودم هوس کردم برقصم، در کلاس وبستمو شروع کردم به قر دادن که یهو دیدم بچه ساکت شدن،اول فکر کردم مبهوت رقص من شدن که صداشون در نمیاداما بعد که در حین رقص چرخیدم مدیر مدرسمون رو دیدم که پشت سرم ایستاده.
7_یه معلم ریاضی داشتم که یه کم خل بود، بیخودی میخندید بعد که ما هم میخندیدم دعوامون میکرد یه روز زنگه تفریح با یکی از دوستام که الان یه پسر 3 ساله داره رفتیم تو سالن دنبالش .من از معلم یه سوال بیخودی پرسیدم مهتاب هم یه نشگون گرفت ازش و زود خودشو گم و گور کرد.بچه ها کلی تشکر کردن ازمون.
8_ه بار رفته بودم پارک،یهو هوس کردم قایق سوار شم.وقتی خواستم پیاده شم،پام لیز خورد افتادم تو دریاچه! تا یه هفته بوی جلبک و خزه گرفته بودم.یک ساعت هم توی رستوران پارک بغل تنور نانوایی ایستادم تا خشک بشم،آخه هیچ تاکسی منو سوار نمیکرد.
دیگه چیزی یادم نیومد یعنی بقیه اتفاقایی که افتاده قبلا به تفسیر براتون تعریف کردم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:22  توسط گاگول
|
از قدیم گفتن غصه هیچ چیزو نخور چون تنها چیزی که درمون نداره مرگه.منم تا هفته پیش همینطوری فکر میکردم ،اما زهی خیال باطل ،چون یه مرضی افتاده به جونم، درمان که نداره هیچ ،مایه آبروریزیم هست .بدتر از همه اینجاست که آدم نمیتونه بگه کجاش درد میکنه ...
همه این دردو مرض و بدبختیه من درست از شب یلدا با یه حرکت گاگولانه شروع شد.صبح آخرین روز پاییز شال وکلاه کردم برم بیرون مثله همیشه یه قدمی بزنم که دلم باز شه،کفشامو پوشیدم و گاگولوار از پله ها اومدم پایین ...چه پایین اومدنی مسلمون نبینه کافر نشنوه،3تا پله اولو خودم اومدم بقیه مسیرو هم خود پله ها زحمتشو کشیدن ،و من با سرعت توصیف ناپذیری اومدم پایین وعین لواشک پهن شدم روی پاگرد پله ها ، در حالیکه تلاش بی شائبه ای برای گرفتن نرده ها وکوششی وافر برای چنگ زدن به در ودیوار انجام میدادم بلکه از سرعت سر خوردنم کم بشه وبا شتاب کمتری پایین بیام که بی فایده بود. از شدت درد همه اجدادم اومد جلوی چشام، شکه شده بودم؛ننه گاگوله با شنیدن صدای گرمپ اومد تو راه پله و دید که گاگوله دلبندش عین دل و روده عمر نقش زمین شده.کمرم بدجوری درد گرفته بود و البته بیشتر از کمرم استخوان دنبالچه ام درد میکرد.خلاصه ننه گاگوله اومد زیر بغلمو گرفت و یه کم بلندم کرد تا از اون وضعیت نجاتم بده که ناگهان من با مشاهده هیکل گاگولم تو اون شرایط زدم زیر خنده.
لعنت به دهنی که بی موقع باز بشه،ننه گاگوله از خنده من خنده اش گرفتو منو ول کردو منه بدبخت دوباره با ماتحت آسیب دیده کوبیده شدم رو زمین.اومد ابرومو درست کنه زد چشمو کور کرد...خلاصه با هر مردن مردنی بود از جام بلند شدم و از خیر بیرون رفتن گذشتم.یه کم گذشت دیدم ای داد بیداد اصلا نمیتونم بشینم .بالاخره شب یلدا فرا رسید و ما تا صبح از درد شدید در بعضی نواحی خوابمون نبرد. واقعا نمیدونم خدا شبو واسه چی آفریده . خیلی دلم میخواست زودتر صبح بشه برم دکتر اماوقتی صبح شد با خودم فکر کردم به دکتره بگم کجام درد میکنه ،بد مصب بدجایی ام هست مایه آبروریزیه ....
دردسرتون ندم،سوارو پیاده شدن از تاکسی ونشست وبرخاست روی مبل و هر گونه صندلی برام شده عذاب جهنم.الان که یه هفته از اون روز میگذره همش با خودم میگم کاش پام قلم شده بود نمیرفتم بیرون البته قلم شده اما نه پام...
لپ کلام اینکه قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:29  توسط گاگول
|