تبليغاتX
ماجراهای گاگول...

ماجراهای گاگول...

گاگول همیشه از دیدنتون خوشحال میشه...

گاگول به خرید میرود...

 

این مانکنه یا مدله؟؟؟!!!!

 

 

اصولا خرید کردن یه لذتی داره که آدمو معتاد میکنه که خرید لباس یکی از اوناست.

 

یه روز توی خیابون داشتم واسه خودم قدم میزدم و کله مبارکو به 4 جهت حرکت و 180 درجه دوران میدادم که مبادا یه وقت خدایی نکرده مغازه ای لباسی کفشی سوزن سنجاقی از چشمم بیا فته ونبینم وبعدش دلم بسوزه .که یه دفعه چشمم افتاد به یه مغازه لباس فروشی که فقط لباس مردونه میفروخت.یه مانکن جلوی در در حالیکه دستاش به کمرش بود با یه پیراهن وشلوار و یه کت کوتاهه اسپرت بسیار دختر کش دمه  در مغازه بود...

لباساش خیلی خوشگل بود قد رشیدی هم داشت حالا جدا از تیپش که داشت منو میکشت جنسه لباسه هم مدام حس کنجکاویمو قلقلک میداد .خیلی دلم میخواست دست بزنم به بلوزش ببینم جنسش چیه که اینقدر لطیف به نظر میاد.هر کاری کردم جلوی خودمو بگیرم و رد بشم دیدم نمیتونم.شال و کلاه کردم رفتم اون طرفه خیابون و رسیدم دمه در مغازه کذایی.لباسه از جلو جذابتر بود دلم واسه خودم سوخت که هیچ کسو ندارم این لباسو براش بخرم که بپوشه.اما خوب مهم نبود عوضش چند دقیقه ای وایسادمو خوب به لباسا نگاه کردم خداروشکر صاحب مغازه هم نبود از فرصت استفاده کردمو به کتش دست زدم هم جنسش خوب بود هم خوش دوخت بود شلوارشم خوشگل بود کمربند قشنگی هم داشت. از بلوزش که دیگه هر چی بگم کم گفتم..خلاصه این حس فوضولی باعث شد همه لباساشو انگولک کنم .غافل از اینکه بدونم روزگاره لامروت چه خوابی واسم دیده زیر لب گفتم: مگه اینکه مانکن اینقد خوش تیپ باشه چرا خدا یکی مثله این قسمته ما نمیکنه.جگرتو چه قدو بالایی داری.همینطور که اینارو میگفتم یه دست هم به پیرهنش زدم. اما نمیدونم دستم به  کجاش خورد که نزدیک بود بیفته رو زمین داشتم پس می افتادم آخه درست جلوی مغازه  یه جوب پر از آب و لجن بود اگه می افتاد تو جوب با اون لباسای سانتیمانتال بدبخت میشدم چون یه قرون پول تو کیفم نبود که خسارتشو بدم .از اون بدتر آبروریزی بود که اتفاق می افتاد.

 

برای جلوگیری از این اتفاق با تمام قدرت کف دستمو گذاشتم رو شکمه مانکنه و سعی کردم هلش بدم به عقب تا از لجنی شدنش پیشگیری کنم که احساس کردم بدنش نرمه .شکمش عین شکمه آدمیزاد نرم بود

 

باز زیرلب گفتم: مانکن میسازن عین آدم  چقدرم سنگینه حتما توش کاغذ چپوندن چه درازم هست برو سر جات دیگه...همینجوری داشتم غر میزدم که یهو دیدم داره میخنده.سرمو آوردم بالا چشمتون روز بد نبینه که نه تنها مانکن نبود بلکه صاحب اون مغازه بی صاحاب بود...هل شدم و دستمو برداشتم و با همه وجود گاگولیم از خدا خواستم که با سر بره تو جوب اما بعد پشیمون شدم چون من درست جلوی اون بودم اگه می افتاد اول من می افتادم تو جوب بعد اون مرتیکه گنده با اون قد درازش می افتاد رو من و واویلا میشد!!!

 

خلاصه طبق نظریه<< کاررا که کرد آنکه تمام کرد>> با یک حرکت سریع گاگولانه همچین هلش دادم عقب که داشت میرفت تو شیشه...

وای که چه روزی بود اون روز یارو داشت میمرد از خنده .اولش خجالت کشیدم اما بعدش دیگه عادی شد چون تقصیر خودش بود  چشمش کور .یه ربع تمام عین چوب خشک وایساده بود دمه مغازه و تکون نمی خورد.

خدا خدا میکردم به تلا فی مجبورم نکنه اونجا وایسم تا با لباسام ور بره وانگولکم کنه و مقابله به مثل کنه واسه همینم یه لبخند ژکوند تحویلش دادم و خرش کردمو اومدم خونه.

 

اما پشت دستمو داغ کردم که دیگه به هیچ مانکنی دست نزنم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:29  توسط گاگول  | 

گاگول مشهور می شود؟

 

 

خیلی قبل از اینکه این ماجرا اتفاق بیفته فکر میکردم عشق به شهرت فقط مخصوص یه عده آدم خاصه.مثلا

اونایی که به خاطر شهرت وارد عرصه بازیگری میشن یا فوتبالو به صورت حرفه ای دنبال میکنن اما حالا این عشق به شهرت دامنگیر خودم شده.من نه تئاتر بلدم بازی کنم نه چیز زیادی از فوتبال سرم میشه اما به شهرت رسیدنو دوست دارم.بهتره بگم دوست داشتم!به نظرم خیلی جذاب بود که همه مردم دنیا کارو زندگیشونو ول کنن و مدام راجع به من حرفای صد من یه غاز بزنن.

 

یادم میاد اول آشناییم با گاگول خان یه روز گفتم که دنبال کار میگردم البته اینو گفتم که یه حرفی زده باشم اما گاگول خان که دنبال فرصت میگشت خودشو به من ثابت کنه هنوز حرف از دهن گشاد گاگولانه من بیرون نیومده نزدیک بود حقوقه ماهه اول کارمو هم بهم بده ! ماشا لله هزار ماشالله از بس که این مرد به فکر منو زندگیشه ...پیشنهاد داد که برم بازیگر رادیو بشم منم اولش قبول کردم اما فکر نمیکردم قضیه جدی بشه ...

تا جواب مثبتو از من شنید به چند جا تلفن کردو آخرش یه شماره به من داد وگفت :به این شماره تلفن بزن و هر سوالی داری بپرس ...دیدم شوخی شوخی قضیه جدی شد.

گاگول خان داشت اظهار فضل میکرد اما من نه چیزی میدیدم نه صدایی میشنیدم ...البته میدیدم اما یه چیزای دیگه رو...

 

اسممو میدیدم توی تیتر اول روزنامه ها ...عکسامو روی جلد مجله ها در حالیکه زستهای مختلفی گرفته بودم ...خلاصه تو خواب وخیال بودم که یه دفعه دیدم گوشی تلفن دستمه و دارم با یه خانمی راجع به کار مورد نظر گفتگو میکنم .خانمه گفت فردا ساعت 10هیکل ژله ای گاگولتو بردار بیار اینجا ازت تست بگیریم!!!

 

تا یادم نرفته بگم که گاگول خان قبلا توی اون تست شرکت کرده بود و قبول هم شده بود ...در این جور مواقع اصفهانیا برای اینکه ثابت کنن چشمشون شور نیست یه ضرب المثل به کار میبرن به این شرح :

((چشام به زیرش))

حالا فلسفه زیرو روشو دیگه من نمیدونم چیه! بهرحال...

 به قول اصفهانیا گاگول خان که چشام به زیرش از هر انگشتش یه هنرمیریزه اصولا گاگوله لطیفیه...

بیشتر وقتا با خودم فکر میکنم این آقا گاگوله پاداش کدوم کار خوبمه که خدا  یهو قلمبه اش کردو گذاشت  سر راهم اصلا خود جنسه همونیه که همیشه منتظر بودم با یه اسب شاخدار«گاگول وار» بیادو منو سوار اسبش کنه وببره جایی که عرب نی انداخت!

تصمیممو گرفته بودم که صبح روز بعد برمو تست بدمو مشهور بشمو مایه افتخار گاگول خان...اما یه کم که گذشت دیدم نمیتونم با خودم کنار بیام .احساس کردم از همین الان که نه به داره نه به باره یه سوراخ گنده بین منو آقا گاگوله حکمفرما شده به اسم شهرت!که با هیچی هم نمیشه پرش کرد...کلی با خودم کلنجار رفتمو جوانب کارو سنجیدم.پیش خودم گفتم :اگه مشهور بشمو همه منو بشناسن حتما فرصتهای شغلیه بیشتری برام بوجود میاد و هرروز که بگذره از آقا گاگوله دورتر میشم.حتی ممکن بود به خاطر این شهرت کلی خاطر خواه پیدا کنمو آقا گاگوله مجبور بشه نقش عاشقای سینه چاکو بازی کنه ودر بعضی مواقع ممکن بود خودشو به کشتن بده که در اینصورت از عهده جواب دادن به مادرش بر نمی اومدم.

مادر آقا گاگوله هم مثله همه مادرای دیگه قربون صدقه دست وپای بلوری نداشته گاگول خان میره و کلی به قد و بالاش مینازه در صورتیکه نصفه این حرفا فقط به خاطر داشتن حس مادریه وبس.

با خودم فکرکردم اگه در راه اثبات عشقش به من با یکی از این داش مشتیا درگیر بشه و جری بشه و کار بالا بگیره وزبونم لال روم به دیوار گلاب به روتون یه مو از سرش کم بشه.مادرش میاد اول منو یه لا و یه تا میکنه وبعد ادعا میکنه که یه پسر داشتم چنین وچنان قدش رعنا بود همیشه تنها بود تیپش عالی جیبش خالی بودو از این حرفا..اون وقت منکه نمیتونستم یکی مثله گاگول خان درست کنم تحویلش بدم ودیگه معلوم نبود چه بلایی سرم میاره...

 

اینجوری بود که فکر کردم برای حفظ این زندگیه مشترک که نه هنوز شروع شده ونه احتمالا هیچ وقت دیگه شروع میشه و برای جلوگیری از یه اتفاق نا خواسته که بعدا موجب پشیمونی میشه که همانا قتله گاگول خان در اثر عشق مفرطه وبرای پیشگیری از جنگ و جدل برای بقا میان عروس و مادر شوهر وکلی جریانات دیگه ترجیح دادم گمنام باقی بمونم و شهد شهرتو بزارم برای همونایی که عشق تئاتر دارن یا سر سپرده فوتبالن...

 

                                     اصلا شهرت به ما نیومده...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:1  توسط گاگول  | 

فامیلیهای پر دردسر!!!

 

 

حتما شما هم تا حالا با آدمهایی که نام خانوادگیه غیر معمول دارن برخورد کردین.بعضی هاش واقعا خنده داره.نمی دونم چرا خیلی ها فکر میکنن اگه نام خانوادگیشونو به یه اسم بهتر تغییر بدن جای زمینو آسمون عوض میشه.

نمونه بارز این ماجرا دوست بابامه.فامیلیش < تخم افشانه > حالا تخم چی می افشانه اونو دیگه من نمیدونم...

یکی نیست بهش بگه آخه مرد حسابی ! خوب برو این فامیلی رو عوض کن یه چیز دیگه بزار اگرم نمیخوای به ماهیت فامیلیت آسیبی برسه و خدایی نکرده خدشه دار بشه تخمشو بردار به جاش بزار بذر.

 

بذر هم معادل همون تخمه دیگه .خدا وکیلی من دلم واسه بچه هاش میسوزه آخه تخم افشانم شد فامیلی ؟!

اصلا هر کی فامیلیشو میشنوه میخنده چه برسه به من که گاگولم !دفعه اولی که اسمشو شنیدم تا یک هفته میخندیدم.

 

از تخم افشان بدتر تخمه خره!!یکیو میشناسم ده نسل قبلش تو زمانه قل قل میرزا تخمه خریدو فروش میکرده حالا فامیلیش شده تخمه خر!  با این وجود روزی صد بار خداروشکر میکنه که جد بزرگش سگ خریدو فروش نمیکرده!!!

یا مثلا یکی از دوستای دوره دبیرستانه ننه گاگوله فامیلیش  آب در شکر بوده که ننه گاگوله اونو شربت خطاب میکرده.

طبق نظریه گاگولانه من با ترکیب بعضی از این فامیلیها میشه به یه اسم جالب تر رسید اگه فرض کنیم دوست ننه گاگوله بره فامیلیشو از  آب در شکر به شربت تغییر بده و تخم فامیلی تخم افشانو برداره واول فامیلیش بذاره  یه عنصر گیاهیه مفید ساخته میشه به نام تخم شربتی!!!

حداقل منفعت این ترکیب اینه که اگه یکی ازش معنی فامیلیشو بپرسه  اونوقت یه تعریف آبرومند براش داره ومهمتر از اون اینه که در اشاعه و ترویچ فرهنگ استفاده از داروهای گیاهی هم یه قدمی برداشته.

 

 ولی از همه این حرفا گذشته اسم و فامیل آدما باید پر مفهوم باشه .

 

مثله اسم وفامیل خودم  :<< گاگول گاگول منش>>

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:32  توسط گاگول  | 

گاگول نگو بلا بگو!!!

 

ازدواج گاگولانه!!!

 

از قدیم گفتن خدا خوب درو تخته رو با هم جور میکنه ...

الحق و الا نصاف که راستم میگن منم تا همین چند روز پیش مصداق این جمله قصارو فقط تو زندگیه بقیه دیده بودم. اما حالا توی زندگیه خودمم اتفاق افتاده .

 

یه روز صبح مثله همه روزای دیگه تا چشمامو باز کردم اول کلید استارت کامپیوترو فشار دادم بعد رفتم که دست و صورتمو بشورم وقتی که اومدم با سلام و صلوات وارد دهکده جهانی شدم وآدرس  بلاگفا رو وارد کردم و رفتم تو قسمت نظرات خوانندگان که دیدم ای دل غافل نه تنها اون روز مثله روزای قبل نیست بلکه کلی هم تفاوت داره.انگار یه رویداد جدید داشت تو زندگیه یکنواخت گاگولانه من اتفاق می افتاد.

 

یک نفر نظر گذاشته بود و بسی اظهار لطف کرده بود به این مضمون:

<<آقا نفست گرم  آقا دمت آلبالو گیلاس  داداش خیلی میخوامت  آقا این قلمو باید طلا گرفت>> و کلی تعریف و تمجید که به مذاق گاگولانه ما بسی خوش آمد...

 

نمیدونم یارو علم غیب داشت یا شایدم با ارواح یه روابطی داشت. هر چی بود که خوب رگ خواب گاگولی منو بلد بود .آخه من هی این جملات و میخوندم هی چشام قیلی ویلی میرفت هی جمله هارو میخوندم از فرش میرسیدم به عرش .

 

هر چی بیشتر میخوندمش توی قلبم یه اتفاقاتی می افتاد ومدام تالاپ و تولوپ میکرد.

یه صدایی تو گوشم میگفت الحق که گاگولی ! آدم مگه با دو تا جمله اینجوری دلش ضعف میره و از خود بیخود میشه و حالش اینجوری میشه؟؟؟ که با شنیدن این صداتغییر حالت داده و ناگهان از عرش با  سر میخوردم رو فرش..

 

روز بعدش دیدم یه ID جدید منو به لیستش اضافه کرده.شصتم که خبردار شده بود گفت : گاگوله این همون آقا جمله قشنگه استا...منم موذیانه خندیدم و گفتم نه نه اون نیست اما حس گاگولانه ام میگفت خودشه و خودش بود.خلاصه کمی اختلاط کردیم و یهو دیدیم ای داد بیداد چقدر تفاهم !!!!

 

اصلا خود آقا گاگوله بارها اعتراف کرد که من همون گاگولیم که همیشه دنبالش میگشته .و این شعرو با احساسی وصف ناپذیر برام خوند:

 

    هی گشتمو گشتم    همه دنیارو گشتم      امروزو فردا کردم     تا تو رو پیدا کردم 

     

با خودم گفتم  چه نشستی که یکی پیدا شده کائنهو خودت ...فقط اون آقا گاگوله بود منم خانم گاگوله ...

 

فلک زده یه دل نه صد دل عاشق منه گاگول شد .چند بار خواستم بگم بابا بی خیال شو من فقط یه گاگولمو بس اما کار از کار گذشته بود. بیچاره بدجوری طوق بندگی به گردنش افتاده بود ومهر عاشقی به پیشونیش خورده بود .

 

از حق نگذریم منم اصول دلبری گاگولانه رو ماهرانه پیاده کرده بودم طوریکه اگرم میخواست دیگه بدبخت نمیتونست دست برداره.کلی براش افاضات ادب کرده بودم ...یه عالمه سخنرانیهای گاگولانه... کلی غزل و شعر نغز خونده بودم براش :

 

تو پو لویم توپولو /صورتم مثله هلو/ قدو بالام کوتاهه/ چشم و ابروم سیاهه /یه دوست خوبی دارم /اسمشم گاگول آقاست /خیلی ام دوسش دارم /اخه خیلی با وفاست /تازه چشماشم سیاست/

 

 مطمئن بودم اون موقع که اینارو میشنوه از فرط خوشحالی احتمالا سرو کله ایه که به درو دیوار میکوبه و دلش میخواد بال دربیاره و از سوراخ لایه اوزون بره به ماورا....

 

الان که فکر میکنم میبینم بر عکس همه آدمای دنیا که عشق باعث تفاهمشون میشه یا شاید هم تفاهم باعث عشقشون ..منو آقا گاگوله رو فقط گاگولیتمون به هم رسوند!!!

 

درحال حاضر فقط یه مشکل کوچولو هست اونم اینه که از این اتفاق فرخنده نه فک و فامیل من خبر دارن نه تیروطایفه اون!

 

خدایی که این قدیمیا هر چی میگفتن بی حکمت نبود. منکه قبل از این اتفاقا هم به جملات حکیمانه پیشینیان اعتقاد داشتم اما از این به بعد اعتقاداتم راسختر و محکمتره...

 

 مخصوصا به این جمله:

 

                    <<< گل راضی بلبل راضی گور پدر ناراضی>>>>

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:2  توسط گاگول  |