تبليغاتX
ماجراهای گاگول...

ماجراهای گاگول...

گاگول همیشه از دیدنتون خوشحال میشه...

حاجی خوری...!

 

 

 

 

دوسال قبل یکی از همسایه های قدیمی که از کوچه ما به دوتا کوچه بالاتر نقل مکان کرده بودن رفت مکه.وقتی ام که اومد طبق رسم ورسومات یه عده ای رو دعوت کرد که در اصطلاح ولیمه بده.تعداد زیاد نبود همه رفتیم خونشون .

 

برای سی نفر آدم به اندازه 60-70نفر غذا درست کرده بود و شربت وشیرینی سفارش داده بود.این حاج خانم با ننه گاگوله خیلی صمیمی هستن وقتی داشتیم میومدیم خونه گفت:از این غذاها و شربت وشیرینی ببرین با خودتون.میمونه اسراف میشه خدارو خوش نمیاد.

 

تا اینو گفت اون دوتا همسایه هایی که باهاشون رفته بودیم حاجی خوری در به در دنبال سطل و ظرف یکبار مصرف وکیسه میگشتن که ترتیب اطعمه و اشربه و شیرینی هارو بدن وعین  جنگجویان  پیروز شده غذاهارو به غنیمت ببرن البته اونجوری که اونا حمله ور شده بودن به نظر میمومد که دارن به یغما میبرن تا به غنیمت...!!!

 

 

خلاصه حاج خانم یه ظرف یه بار مصرف که تقریبا یک کیلویی بود آورد داد به این قوم مغول وتاتار...

اون همسایمون که قبلا براتون تعریف کردم که ننه گاگوله ازش قابلمه میگرفت واسه نذری داشت توی ظرفو پر برنج میکرد منم همینطوری عین مات و مبهوتا نگاه میکردم و تو دلم میگفتم عجب ظرف پر برکتیه.لا مصب پر نمیشد اما بعدا فهمیدم که مهارت زنه همسایه هم بی تاثیر نیست!!!

مثله قحطی زده ها عمل میکردن کم مونده بود اسباب اثاثیه یارو روهم جم کنن بریزن تو ظرف یه بار مصرف بیارن.

 

ظرف مذکور کاملا پرشد وطبیعتا دیگه جا نداشت که من شنیدم اون یکی همسایه به این یکی زن همسایه که اتفاقا کارشم خوب بلد بود چون توی یه ظرف یک کیلویی حداقل دوکیلو برنج جا داده بود با یه لحنی که آدم فکر میکرد اگه این کارو به عهده خودش میذاشتن خیلی ماهرانه تر انجام میداد  میگفت:یه کم فشار بده  بازم جا میشه !!! که ناگهان دیدم زن همسایه گوش به فرمان اون یکی همسایه دست مبارکو تا آرنج به داخل ظرف فرو کرده وهمچنان در صدد جا دادن برنج بیشتری بود  حساب کردم اگه همینجوری ادامه بده تا چند دقیه دیگه خودشم میره تو ظرفه برنج!!!

در همین حین وبین زن صاحبخونه سر رسید بیچاره هم خنده اش گرفته بود  از کار اینا هم تعجب کرده بود.یه نگاهی به من کرد وخندید منم یه سری تکون دادم که بیگناهیمو ثابت میکردو بعدرفت. منم  که منتظر یه جرقه بودم نشستم روزمینو یه دل سیر خندیدم...

 

از برنجا که فارغ شدن رفتن سراغ شربتا.چشمتون روز بد نبینه که هر کدوم دو تا ظرف دو لیتری شربت آلبالو وپرتقال برداشتن و با کمال پررویی وخونسردی از جلوی فک و فامیل اون زنه این غنائم و آوردن بیرون!!!

 

از اونروز تصمیم گرفتم با این قوم عجوج مجوج دیگه هیچ جا نرم حاجی خوری.مایه آبروریزی بود واقعا اگه میتونستن حاجی رو هم میاوردن میخوردن!!!

 

خلاصه که طی این عملیات انتحاری انقدر غذا و شربت داشتیم که اگه ننه گاگوله هم میرفت مکه میشد یه عده مهمونو راه انداخت و سیر کرد …

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:19  توسط گاگول  | 

!!!!!!!

 

چند شب پیش با آبجی گاگوله داشتیم خاطرات کوچه قبلی رو مرور میکردیم و قاه قاه میخندیدیم.

 

 

شوهر همسایه روبروی ما "همونکه سقف خونشون رو سر ننه گاگوله آوار شده بود " آدم بددلی بود از او مردایی که به همه چیز و همه کس شک دارن. زن بیچاره رو اسیر کرده بود.با اینکه بچه هاشون بزرگ بودن وهرکدوم واسه خودشون کاری داشتنو ازدواج کرده بودن اما این مرده هنوز از اون اخلاق گهش دست بر نداشته بود.

 

یه روز عصر ما تو خونه نشسته بودیم که دیدیم یکی محکم میزنه به درو زنگ میزنه و به شیشه پنجره میکوبه !!!از طرز در زدنش معلوم بود حسابی عصبانیه اما از کیو از چی معلوم نبود؟!!!!

 

درو که باز کردیم دیدم زنه همسایه اومد تو نشست ننه گاگوله یه کم باهاش صحبت کرد و ازش پرسید چی شده که اینقدر عصبانیه ...زنه گفت: که با شوهرش دعواش شده و از خونه قهر کرده و اومده خونه ما

ننه گاگوله گفت خجالت بکشین شما الان دیگه داماد دارین نوه دارین این کارا چیه سر پیری ؟؟

اما زنه گوشش بدهکار نبود توپش پر بود.فقط حرف خودشو میزدبه عبارتی کاردش میزدی خونش در نمی یومد!!!صورتش از فرط عصبانیت سرخ شده بود با اینکه عصر یه روز پاییزی بود وهوا تقریبا سرد بود اما زنه هی با چادرش خودشو باد میزد .والا حق داشت الو گرفته بود از عصبانیت.

 

بالاخره معلوم شد قضیه چی بوده ....

 

زنه مذکور اسمش درامده بود برای سفر حج.رفته بود عکاسیو عکس گرفته بود برای گذرنامه اش.

مرده که متوجه میشه دادو بیداد راه می اندازه که واسه چی رفتی اون مرده عکستو گرفته که تورو ببینه ؟؟؟اصلا چرا عکس گرفتیو از این مزخرفات...

زنه هم گفته بود بابا من که چادر سرم بود رو هم گرفته بودم .راست میگفت بیچاره همچین رو میگرفت که فقط از کل صورتش دماغش پیدا بود .

اما مرده این حرفا حالیش نبود .زنه که داشت اینارو تعریف میکرد حالا بیشتر از قبل عصبانی بود و تندتر خودشو باد میزد

 

یهو گقت :بهش گفتم صورتم باید تو گدرنامه مشخص باشه  اما هی مزخرف میگه.بعدشم همینطور که با خودش غر میزد گفت:آخه پدرسگ برم تو گونی که ازم عکس بگیره....

 

اینو که گفت با اون حالت عصبانی من وآبجیه اینقدر خندیدیم که اون بیچاره هم خنده اش گرفت و آروم شدو برگشت سر خونه زندگیش و قضیه به خوبی و خوشی فیصله پیدا کرد

 

نتیجه اینکه خنده من وآبجیه هرچند بعضی وقتا اعصاب خرد میکنه اما خوب گاهی وقتا هم سبب خیر میشه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:50  توسط گاگول  |