تبليغاتX
ماجراهای گاگول...

ماجراهای گاگول...

گاگول همیشه از دیدنتون خوشحال میشه...

خاطرات گاگول (2)

 

 

 

ننه گاگوله از جوونیش کمر درد داشت حالا که سنش بالاتر هم رفته درد کمرش بیشتر هم شده.هر دوا درمونیم که شما فکرشو بکنین کرده از قرص کمر تو عطاریا گرفته تا انرژی درمانی ولی هیچکدوم اثری نداشته.

یه روز که دیگه درد امانشو بریده بودو داشت به زمین و زمان فحش میداد که عروسه عموم اومد خونه ما .

 

اون ننه گاگوله رو زن عمو خطاب میکرد.یه دختر ساده که درمانهای قدیمیو خیلی خوب بلد بود.وقتی دید ننه گاگوله داره از درد زمین و چنگ میزنه و کم مونده بیاد منو آبجیه رو گاز بگیره که بلکه هم دلش خنک بشه و هم از دردش کم بشه گفت: زن عمو من بلدم بادکش کنم میخوای کمرتو بادکش کنم ؟شاید دردت بهتر بشه.

ننه گاگوله یه نگاه عاقل اندر سفیه به عروس عموم که اسمش مریم  بود انداخت و گفت:انرژی درمانی که جدیدترین متده روزه روی من اثر نکرده بادکش که دیگه اصلا فایده نداره.اما مریم اصرار کرد که من میرم از خونه بابام وسائل بادکشو میارم اگه خوب نشدی هر چی خواستی به من بگو.

 

من تا اون روز یه آدمی که بادکش میکنه ندیده بودم اصلا نمیدونستم چه وسائلی واسه بادکش لازمه.

مدام از تو کله ام یه فکرای خنده داری میگذشت که چه جوری بادکش می کنن.فکر میکردم که مثلا با یه لوله روی کمر ننه گاگوله میخواد فوت کنه...!!!

اما وقتی اومد دیدم نه از لوله خبری هست نه از پمپ باد!!!

فقط یه لیوان گنده آورده بود با خودش از اینا که قدیما توش آب میخوردن.لیوانش خیلی بزرگ بود اندازه پارچ بود و یه مقداری هم نفت .

 

اول فکر میکردم میخواد ننه گاگوله رو بندازه تو لیوان وآتیش بزنه!بعد دیدم ننه گاگوله با این هیبت تو لیوان جا نمیشه.حالا درسته لیوان خیلی بزرگ بود اما ننه گاگوله توش جا نمیشد یعنی اصلا فکر نکنم لیوانی باشه که ننه گاگوله توش جا بشه.

بعدش فکر کردم نکنه میخواد تو لیوان یه دعایی بخونه و فوت کنه به کمر ننه گاگوله.

اما هیچ کدوم از فکرام درست نبود.

 

مریم به ننه گاگوله گفت که روی زمین دراز بکشه.من وآبجیه هم از فرط فوضولی به زور خودمونو چپوندیم تو اتاق که ببینیم چیکار میخواد بکنه.

مریم گفت:گاگول بدو برو کبریت بیار.منم با شک وتردید نگاهی بهش کردمو گفتم واسه چی؟

گفت واسه بادکش دیگه..

دختره دیوونه فکر میکرد من میدونم بادکش چیه؟ من تو عمرم از چیزایی که آخرش کش داره فقط هواکش دیده بودمو یه نفس کش شنیده بودم.بادکش چه میدونستم چیه.یکی نبود بهش بگه آخه مریم خانم من نه ننه ام بادکش بوده نه بابام. من از کجا بدونم بادکش چیه؟!!

خلاصه ما رفتیم و کبریت آوردیم وننه گاگوله رو خوابوندیم زمین و دکتر مریم کارشو شروع کرد.

اولش تمام لیوانو به نفت آغشته کرد.بعد یه تکه کاغذ آتش زدو انداخت تو لیوان.

لیوانه آتش گرفته بود .

هنوز نمیدونستم میخواد چکار کنه که یه دفعه دیدم لیوان آتشو گذاشت رو کمر ننه گاگوله !

من وآبجیه جیغ زدیم :چیکار میخوای بکنی؟الان میسوزه .اما مریم اصلا  ما رو داخل آدم حساب نکرد که یه نگاه بکنه حالا جواب دادن پیش کش

ننه گاگوله هم هیچی نمیگفت.تا لیوان چسبید به کمر ننه گاگوله یهو آتش توی لیوان خاموش شد.!ولیوانه چسبید به کمرش از پایین کمرش شروع کرد و هر بار که آتش خاموش میشد لیوانو بر میداشت و دوباره از اول این کارو میکرد تا اینکه رسید به قسمتی که ما بهش میگیم  گرده. دقیقا پشت قفسه سینه.

تا اینجای قضیه به خیر گذشته بود لیوانه کذایی هر بار راحت از کمر ننه گاگوله جدا میشد و مریم حس دکتر بودن میکرد.

این بار هم مثله دفعات قبلی لیوانو آتش زدو گذاشت رو کمر ننه گاگوله .وقتی لیوان خاموش شد هر کاری کرد نتونست لیوانو جدا کنه!لیوانه حسابی جا خوش کرده بود شایدم ننه گاگوله از لیوانه خوشش اومده بود!

مریم گفت:گاگول کمک کن لیوانو از کمرش جدا کنیم.و من تونستم برای اولین بار ننه گاگوله رو از زمین جدا کنم احساس قدرت میکردم لیوانه جادویی بود.هر بار که میخواستیم لیوانو از کمرش جدا کنیم ننه گاگوله نیم متر به سمت بالا میومد ولی لیوانه کنده نمیشد.همه کمرش جمع شده بود توی لیوان.

آبجیه هم داشت هر وهر به ریش ما میخندید.خودش بیرون گود بود به ما میگفت لنگش کن!

من و مریم اولش ترسیده بودیم لیوانه به هیچ صراطی مستقیم نبود انگار که از روز اول با ننه گاگوله همراه بوده.

حالا دیگه میخندیدیم چون ننه گاگوله مجبور بود همه عمرشو با اون لیوان سر کنه.آبجیه میگفت:شب چه جوری بخوابه ؟ لباساشو چه جوری بپوشه؟ و از خنده دیگه نمیتونست ادامه بده...

ننه گاگوله هم مدام التماس میکرد که اون لیوانو از کمرش برداریم اما نمیشد زورمون نمیرسید.ننه گاگوله حدودا ده بار توسط منو مریم هرکول که داشتیم تمام تلاشمونو میکردیم که لیوانو ازش جدا کنیم از زمین به بالا کشیده میشدو هر بار هم تا لیوانو ول میکردیم میافتاد رو زمین.

به نظر میرسید که  ننه گاگوله از  لیوان آویزون شده.صحنه به یاد موندنی بود.کلی خندیدیم و یه عالمه حرف به ننه گاگوله چسبوندیم که اونارو بعدا توی وبلاگ زنونه میگم.

بعد از یک ساعت تلاش بی وقفه من و مریم بالاخره موفق شدیم  لیوانو که تقریبا جزیی از اندام ننه گاگوله بود رو ازش جدا کنیم. گرده اش سرخ شده بود  اما دیگه درد کمرش خوب شده بود یعنی یادش رفته بود.

 

 از اون روز به بعد به پزشکی مریم و اثرات طب قدیم ایمان آوردم حالا میدونستم بادکش چیه و چه فوایدی داره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:48  توسط گاگول  | 

خاطرات گاگول

 

 

 

 

 

این داستانی که الان میخونید مال وقتیه که کوچکتر بودم یعنی سن وسالم کمتر بود و هنوز آپارتمان نشین نشده بودیم و با همسایه ها ارتباط خیلی بیشتری داشتیم به قول معروف با همسایه ها خونه یکی بودیم.

 

همسایه دیوار به دیوار ما یه زن وشوهر بودن که با پسرشون زندگی میکردن که البتهاین ماجرای مضحک وقتی که شوهره مرده بود اتفاق افتاد. پیر نبودن پسرشون  چهار پنج سالی از من کوچکتر بود هم سن و سال آبجیه بود فکر میکنم.بهر حال...

 

ننه گاگوله اربعین هر سال نذر داره که شله زرد بپزه و اون همسایه ما هم شب قبل از اربعین نذری داشتن. جوری بود که چون ننه گاگوله قابلمه بزرگ نداشت که توش نذرو ادا کنه از همسایه هه می گرفت .خدا پدرو مادرو خواهرو برادرو شوهرشو رحمت کنه زن خوبی بود اما نمیدونم چرا انقدر اموات داشت.تو اون کوچه هیشگی به اندازه اون    مرده   نداشت.روی همه محلو سفید کرده بود.خدا امواتشو بیامرزه قابلمه نذری مارو هر سال اون تامین میکرد.کلا زن دست و پا خیری بود.نذرشو میپخت و قابلمه رو میشستو میداد به ما که روز بعدش شله زرد بپزیم.اون سال هم مثله سالهای قبل نذریشو پخت و پخش کرد و به ننه گاگوله گفت:ساعت 10شب بیا  ما بیداریم قابلمه رو میشورم میدم ببری.

در خونشون همیشه باز بود حتی شبا.یعنی لای درو باز میذاشتن.چون برادرشم تو همون کوچه بودو مدام بهشون سر میزد هیچوقت درو نمی بستن.اون شب هم که همه خونشون جمع بودنو نذریو بخور بخور واز این حرفا...

خلاصه ننه گاگوله ساعت 10 که شد منزل رو به سمت درب همسایه دیوار به دیوار ما ترک کرد که قابلمه رو بگیره و بیاد به همون نام ونشون نیم ساعتی طول کشید تا مراجعت کرد.بعدشم که اومد چشماش یه جوری شده بود رنگشم پریده بود.اولش هیچی نگفت که چی شده اما بعدشم که گفت کلی حرف و حدیث نثار من و ابجیه کرد چون از خنده رو زمین غلط میردیم.

ماجرا از این قرار بود که ننه گاگوله میره دم خونه همسایه مذکورو در میزنه اما چون شلوغ بوده اونا صدای درونمیشنون .

خونه اونا یه پله جلوش بود و بعد در اصلی بود و بعد از در اصلی یه راهروی کوچک.یعنی اگه میخواستی زنگ بزنی باید میرفتی روی پله. نه که از پایین نشه زنگ زد ولی خوب از بالا راحتتر بود. خلاصه ننه گاگوله که هر چی در میزنه میبینه درو باز نمیکنن  دستشو میگیره به دستگیره در که از پله بره بالا و زنگ بزنه که چون در باز بوده با سرعت بی نظیری به سمت در ورودی کشیده میشه و پهن میشه توی راهرو و محکم میخوره به در ورودی .

و با این کار اهالیه منزل و از وجود خودش آگاه میکنه.اون بیچاره ها هم با شنیدن صدای گرومپ چرتشون پاره میشه و میان سمت در که میبینن ننه گاگوله مثله یه توپ قلقلی پهن شده توی راهرو...

حالا شما تصور کنین منو آبجیه که به ترک دیوار هم میخندیم به این ماجرا چقدر خندیدیم .خداییش آخر خنده بود.تصور اون حالت که ننه گاگوله در حین باز کردن در رفته تو و افتاده زمین و دیدن رنگ پریده اش خیلی خنده دار بود.

جالب اینجا بود که می دونست منو آبجیه میخندیم اولش نمیگفت چه اتفاقی افتاده ...

اما ماجرا به همین جا ختم نشد از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه...

روز بعدش رفت خونه اون یکی همسایه .خونه اونا آشپزخونه بزرگی داشت .ننه گاگوله هروقت میرفت خونشون مینشست بین در آشپز خونه وهال واینجوری زن همسایه هم به کاراش میرسید هم با ننه گاگوله در ارتباط بود .

همین طور که ننه گاگوله نشسته بوده و داشتن با هم دیگه حرف میزدن چشمتون روز بد نبینه که یه تکه از سقف کنده میشه و کله ننه گاگوله رو حسابی حال میاره.طوریکه فقط آجرا به سقف میمونه وبقیه ملاتها از قبیل گچ و خاک و لایه رویی به همراه رنگ سر ننه گاگوله رو نوازش میکنن ! بازی اشکنک داره سر شکستنک داره

حالا بماند که ننه گاگوله تا دو سه روز قیلی ویلی میرفتو زن همسایه هم چقدر خودشو زده بودو معذرت خواهی کرده بود...

 

اما بازم ماجرا به همین جا ختم نشد.....

عصر همون روز من و ننه گاگوله رفتیم بیرون .الان یادم نیست واسه چی رفته بودیم .اما همین طور که داشتیم تو پیاده رو میرفتیم و من داشتم واسه ننه گاگوله صحبتهای نغز و گاگولانه میکردم دیدم ننه گاگوله نیست!!!

اینورو بگرد اونورو نگا کن دیدم ننه گاگوله نشسته رو زمین! من اولش شوکه شدم بعدش خنده ام گرفت انقدر خندیدم که دیگه نمیتونستم راه برم اما زود به خودم مسلط شدم و به راهم ادامه دادم چون نمیخواستم آبروم بره و کسی بفهمه اون زنیکه روی زمین نشسته ننه گاگولست.چند قدم رفتم جلو که دیدم ننه گاگوله عصبانی اومدخودشو رسوند به من.کاردش میزدی خونش در نمیومد.یه چند تا کلمه قصارو نون وآبدار به ما گفت و اومدیم خونه.بعدا تعریف کرد که وقتی داشته میومده پاش گیر کرده به یه زائده بتنی که از زمین زده بوده بیرون و واژگون شده.

دیگه نذاشتیم جایی بره چون معلوم نبود این روزگاره لا مروت چه خوابی براش دیده ولی خوب تا یک ماه هر کیو میدیدم واسش تعریف میکردیمو میخندیدیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 2:32  توسط گاگول  | 

شیطنتهای گا گولانه !

 

شیطنتهای گا گولانه !

 

چند وقته پیش تو روزنامه همشهری مصاحبه یه خبرنگارو با دو مرده شور چاپ کرده بودن که برای من خیلی جالب بود.

برای اینکه ادامه داستانو بگم باید یه توضیحاتی قبلش بدم که کاملا در جریان قرار بگیرید.

ننه گاگول خیلی از روح ومرده ومرده شورو کلا هرچیزی که با این دنیا ارتباطش قطع شده باشه میترسه به طوریکه ما جرات نداریم راجع به مرده های محترم از یه ساعتی که در پاییز وزمستون از پنج عصر و در بهارو تابستون از هشت شب به بعد که مقارن با تاریکی وغروبه آفتابه صحبت کنیم.

بالاخره ننه گاگوله دیگه خوف برش میداره.

البته منو آبجیه خیلی وقتا قانون شکنی میکنیم و یه حالی به ننه گاگوله میدیم.مخصوصا وقتی دلمون ازش پر باشه.مثلا پنجشنبه شبا که میشه فرصت مناسبیه .هر صدایی که شنیده بشه منو آبجی زیرکانه از هم میپرسیم صدای چی بود؟! و بعد هم هردو با هم جواب میدیم :  روح

ننه گاگوله اولش هیچی نمیگه .یعنی میخواد به روی خودش نیاره که میترسه یا به عبارتی به منو آبجی رو نده بلکه قضیه فیصله پیدا کنه! اما کرمه منو آبجیه  خیلی بیشتر از این حرفاست. منو آبجی معتقدیم آدم یا نباید صدای کسیو در بیاره یا باید الامانه یارو به آسمونه هفتم برسه.

حالا بریم سر اصل ماجرا...

اون روز بعد از ظهر من روی تختم دراز کشیده بودم واز بالای تخت "آخه تخت من طبقه دومه" داشتم با آبجیه راجع به مرده شورا بحث میکردم که مرده شورا چقدر حقوق میگیرن چند ساعت کار میکنن درروز چندتا مرده میشورن واینکه همه چندششون میشه با اونا رابطه داشته باشن و...

در همین حین وبین ننه گا گوله بی دعوت وارد اتاق شد و صحبتهای منو آبجیو شنید!

رو کرد به منو گفت:گا گول! این حرفا چیه به بچه میگی .میخواد درس بخونه حواسش پرت میشه. با این حرف یه آتو حسابی داد دست ما. یکی نیست بهش بگه درسته ما گاگولیم دیگه خر نیستیم که! تو خودت از شنیدن این حرفا میترسی چرا پای بچه رو میکشی وسط؟!!

خلاصه که تا حرف از دهنش اومد بیرون منو آبجیه با آب و تاب بیشتربه شرح جزئیات پرداخته و بحث رو با علاقه و شدت و حدت بیشتر ادامه دادیم.

من گفتم:تو روزنامه نوشته بود مرده رو دو بار غسلش میدن یه بار با سدر یه بار با کافور. و زیر چشمی هم حواسم به ننه گاگول و عکس العملاش بود. ادامه دادم: نوشته بود که اول مرده رو می اندازن توی حوض طوریکه همه بدن جسد رو آب بگیره و بعد هم تو همه سوراخ سنبه های مردهه پنبه می چپونن و جسد رو کفن میکنن  و بعدشم مرده رو تر گل و ورگل میدن دست صاحابش و الباقی ماجرا...!

 

همینطور که ما افاضات ادب می فرمودیم و آسمونو ریسمون بهم می بافتیم یه دفعه گفت: خوب بسه دیگه خفه شین میخوام الان برم حموم میترسم!

آبجیه گفت : چرا میترسی؟ مرده که نمیخوای بشوری .میخوای بری حموم!

ننه گاگول لباساشو برداشت و در حالیکه از اتاق بیرون میرفت از ما خواست که دهن کثیفمونو ببندیم و دیگه بحثو ادامه ندیم.

اول رفت دستشویی. تا رفت بیرون من سریع از تخت اومدم پایین و رفتم لوله جارو برقی رئ برداشتمو یه روبالش سفید هم کشیدم رو لوله. بردم بذارم تو حموم اما دیدم اینجوری که فایده نداره.با لوله که نمیشه کسیو ترسوند.باید طبیعی باشه جوریکه فضای مرده شور خونه و حس مرده شور بودنو بهش القا کنه.وقت زیادی نداشتم هول هم شده بودم. میترسیدم از دستشویی بیاد بیرونو منو در حین ارتکاب جرم ببینه وقضیه لو بره. اما بخت باهام یار بود. ازدستشویی صدای فرچه کشیدن میومد.شصتم خبردار شد که داره یه حالی به دستشویی میده که بعدش بره حموم.همینجوری داشتم به خودم میپیچیدم ودنبال یه چیزی می گشتم که فکرمو باهاش عملی کنم. آبجیه هم به جای کمک هی میخندیدو میگفت بدو زود باش الان میاد!

خلاصه هی اینورو بگرد و اونورو بگرد که چشم مبارکم افتاد به یه عروسک.قدو قواره عروسکه آدمو یاد یه بچه توپول یک ساله می اندازه.

در یک عملیات زان گولری خیلی سریع عروسکو از تو کیسه اش در آوردم و رو بالشی سفیدی رو که قرار بود نقش کفنو به عهده بگیره کشیدم روش طوریکه  همه بدنه عروسکو پوشوند.مخصوصا یه پای عروسکو بیرونه ملافه گذاشتم که قضیه خوفناکتر بشه وبرای اینکه جلب توجه بیشتری بکنه یه کلاه مشکی هم  از روی ملافه گذاستم روسرش.

تقریبا همه چی آماده بود. مرده . کفن . مرده شور هم که تا چند لحظه دیگه پیداش میشد. مرده قلابیو بردم تو حموم و گذاشتمش روی شیر حموم یه کاغذ هم چسبوندم روش به این مضمون: منو بشور!

همین طور که داشتم باهاش ور میفتم که جاشو درست کنم دستم خورد به قفسه سینه عروسکه و شروع کرد به آواز خوندن :

 

       آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم      دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم

 

    با خودم گفتم: گاگول !ای تف به این شانست بیاد.

حالا مگه خفه میشد. این شعرو تا آخرش خوند. البته خوشبختانه تمام مدتی که عروسکه داشت عر میزد صدای هواکش دستشویی مانع میشد که ننه گاگول چیزی بشنوه.

سریع رفتم دوربینو برداشتم واز این صحنه ماندگار فیلم گرفتم و کمین کردم تا ننه گاگول  از دستشویی بیاد بیرون.

ننه گاگول بی خبر از همه جا و فارغ از همه چیز اومد بیرونو رفت به سمت حموم. منم یواشکی از پشت سرش فیلم گرفتم. رفت تو چشمش افتاد به اون مرده مجازی و...با یه صدایی که ترسو میشد توش شنید گفت: عروسکو چرا اینحوری کردین؟

اولش خودشو کنترل کرد که هیچی نگه اما وقتی دید من با دوربین وایسادم پشت در غسالخونه و کم مونده از فرط خنده پهن بشم روی زمین داد زد :گاگوله پدرسگ این کارا چیه میکنی؟ همه این کارا زیر سر توئه تودیوونه ای/فکرت مریضه/بیام بیرون درسستت میکنم و از این حرفا...

 

عروسکو از روی شیر برداشتو آورد بیرون به سمت منو گفت : بگیرش.

یه جوری گرفته بود انگار واقعا مرده گرفته. منم گفتم : خوب بشورش و از خنده دیگه نتونستم حرفی بزنم.نگاه غضبناکی کردو درو بست و رفت حموم.

منو آبجی انقدر خندیده بودیم که تا یک ساعت بعدش دستو پای من هنوز ضعف میرفت. هنوزم که یادم میاد خنده ام میگیره.

                       

                               جاتون خالی شبی بود اون شب…

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 17:52  توسط گاگول  | 

گاگول و بچه گدا"

این داستان  " گاگول و بچه گدا"

 

به چند فقره بچه یتیم جهت گدایی با پورسانت عالی نیازمندیم!!!

 

قضیه از روزی شروع شد که منو آبجی کوچیکه با هم رفته بودیم گردش و خیابونای محله رو برای ده هزارمین بار متر می کردیمو مشغول صحبت پشت سر عرب و عجم بودیم که یهو نمی دونم از کجا یه دختر کولی با اسفندو منقل جلوی ما ظاهر شد!!

 

منو آبجی نگاهی بس معنی دار بهم کردیمو زدیم زیر خنده.آخه منو آبجی معمولا در یک لحظه به یه چیز فکر میکنیم و یه فکر از کلمون میگذره.

اون موقع هم داشتیم فکر میکردیم که این دختره تیر غیب خورده از کجا جلوی ما ظاهر شده. سرتونو درد نیارم .دختره عین چسب رازی چسبیده بود به آستین پالتوی منو التماس و درخواست که خانم خوشگله ...ایشاالله خوشبخت بشی  ترو خدا یه کمکی به من بکن.البته واسه بازار گرمی این حرفارو میزد ما هم به دل نگرفتیم وگرنه همه میدونن که گاگولو چه به این حرفا ...

 منم جوونمرد! دیدم ضایعست کمک نکنیم .دست کردیم تو جیب مبارک و یه اسکناسه صد تومنی بود یا دویست تومنی یادم نیست فقط یادمه که همین یه اسکناس تو جیب ما بود"جیب خالی و پز عالی که میگن همینه ها..."

 

همون پولم دادیم به دختره که دست از سر کچل گاگوله ما برداره واون پالتوی بدبخت منم ول کنه .از بس آستینمو کشیده بود سرشونه پالتوم اومده بود رو آرنجم. دیدم عنقریبه که اگه پولو ندم کله ام از توی اون یکی آستینم بیاد بیرونو وسط خیابون ودر انظار عموم کشف حجاب بشه وبا عصمت وعفت عمومی منافات بشه.

القصه...

پول دادن همانا وآستین ول کردن همانا و رفتن ما تو بغل آبجی همانا...

آقا وخانمی که شما باشینو گاگولی که من باشم چشمتون روز بد نبینه که هنوز ده قدم جلوتر نرفته بودیم که دیدم یه پسر بچه حدودا ده ساله اومد چسبید به اون یکی آستینمون که خانم کمک کن.ترو به روح مرده هات یه پولی به من بده.ترو به ابوالفضل کمک کن. ترو به لب تشنه امام حسین کمک کن. ترو به مظلومی زینب کمک کن.ترو به پهلوی شکسته زهرا کمک کن.ترو به فرق ضربت خورده علی کمک کن...

من مونده بودم یه الف بچه این همه قسم و آیه از کجا یاد گرفته بودولی بعد با همین گاگولیم فکرکردم که شاید زیاد تو مراسم مذهبی شرکت میکنه !!!

 

خوب درساشو حفظ کرده بود .خلاصه که مرده وزنده ما رو اورد جلو چشممون.

تا دوتا قسم اولیو داد والتماس کرد من داشتم فکر میکردم که چی بهش بگم که دست از سرمون برداره .

اومدم بگم تو روح خودتو واون کسی که این حرفارو به تو یاد داد ... دیدم وسط خیابون زشته این الفاظ از دهن گاگولی مثله من بیاد بیرون آخه همه فکر میکنن من گاگوله مودبی هستم.آبجی میگه حالا که گاگولی حداقل مودب باش.میگه آدم اگه گاگول باشه بی تربیت هم باشه دیگه خیلی نوبره...

خلاصه به اعصابم که اون توله سگه فسقلی حسابی قهوه ایش کرده بود مسلط شدم وگفتم بچه جون قسم نخور کار خوبی نیست .ولی ول کن نبود...

آنقدر ادامه داد که صحنه عاشورا رو جلوی چشم ما مجسم کرد .اونم کجا؟!درست تو میدونه امام حسین!!!

عجب روانشناسی بود بچه ده ساله.خوب بلد بود چیو کجا بگه که تاثیرش بیشتر باشه ولی بی فایده بود چون دیگه پول نداشتیم.جیب منو آبجی از ماتحت  ملا پاکتر بود.!

خداروشکر که ما دیگه پول نداشتیم تازه فهمیدیم اینا سریالی گدایی میکنن به یکیشون که بسلفی بقیه هم عین جوجه اردک زشت دنبالت راه می افتن.

اومدم بگم مرتیکه خر بسه دیگه اینقدر قسم نخور که چشمم افتاد به قدو بالاش دیدم فقط ده سالشه با یک مترو نیم قد!

دیگه واقعا کلا فه شده بودم.این همه آدم تو خیابون بود این بچهه چسبیده بود به من.

زدم به سیم آخر که بهش بگم بچه توله سگه سمج چی می خوای از جونم ولم کن که تا خواستم دهن باز کنم و چار تا کلمه قصار بارش کنم که علاوه بر قسمهایی که بلده چندتا فحشم یاد بگیره که بار علمیش  زیاد شه که دوتا آقای بس خوش تیپ و خوش قیافه به ما نزدیک شدن.دیدم زشته بد و بیراه بگم جلوی اون دو تا آقای محترم. بالاخره هر چی باشه شوهر وبچه مردم بودن!!!بی ناموسی میشد!!!

با خودم گفتم:"آخه خاک بر سر گاگولت حالا چی میشد یه اسکناس دیگه تو اون جیب بی صاحابت می ذاشتی و جلوی آقایون تریپ محبت و لطافت و پیاده میکردی؟!

انقدر دلم می خواست یکی از غیب یه پولی تو جیبم بذاره ومنم بدم به بچه گداهه تا آقایون ببینن منو آبجی لارجیم بعد هم برن واسه بچه محلاشون تعریف کنن .اما اون شب فقط از غیب گدا می رسیداز پول خبری نبود!!

 

بالاخره  با هر مردن مردنی بود بچهه دست از سر ما برداشت البته ناگفته نمونه که تا نیمی از مسیر خونه مارو همراهی کرد.اومدیم خونه ولی پشت دستمو داغ کردم که دیگه به هیچ گدایی کمک نکنم .دور از جونه شما آدمو به گه خوردن می اندازن.حالا شانس آوردیم که دختره که رفت یه بچه کوچکتر از اون جلوی ما ظاهر شد اگه ننه باباشو میفرستاد که ما می موندیم تو رودرواسی ومجبور میشدیم ساعتی انگشتری چیزی گرو بذاریم.

الان که چند روزی از اون ماجرا میگذره هی دارم با خودم کلنجار میرم که بفهمم اون دختره چرا به من پیله کرد؟چرا به آبجی پیله نکرد؟اون پسره چرا چسبیده بود به من به آبجی سیریش نشده بود؟

آخرشم میرسم به یه جواب که اونام حتما فهمیدن  گاگولم که هی دنبال من راه می افتن.!

حالا تو فکرم که تو روزنامه همشهری آگهی بدم و یه عده از اینارو جم کنم که بتونم یه پولی ازشون در بیارم.حساب کردم اگه خودم رئیسشون بشم و دو نفر بیارم و هر کدومه اونا هم دو نفرو به گروه معرفی کنن وهر دونفر دونفر دیگه رو بیارن وهی همینجوری دو نفر بیارن مثله شرکتهای گلد کوئیست یه نمودار درختی درست میشه که فکرکنم بعد از کمتر از یک ماه پول هنگفتی میره تو جیب این جانب.((حالا هی بگین من گا گولم))

اگه مایل به همکاری هستین یه نامه الکترونیکی بنویسیدو عضو بشید!

سنگ مفت گنجشک مفت!ولی باید بتونید قسم بخورین مثله آبه خوردن.باید کلیه مراسم مذهبیو بتونین جلوی چشم مشتری زنده کنین. از ضربت خوردن حضرت علی گرفته تا قیام عاشورا...

 

به قول معروف : هر که دارد هوس کربوبلا بسم الله...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 14:50  توسط گاگول  | 

گاگول ورویاهای دست نیافتنی...!

 

 

تقریبا همه میدونن که اینجانب یعنی گاگول عاشقه آدمای چاق و توپولم.اصلا یه علاقه خاصی دارم به افراد توپول.

یه روز با آبجی تو خیابون قدم میزدیم که یه دفعه چشمم افتاد به یه آقایی. چه آقایی!! هزار الله واکبر ...!

در وصف آقای مذکور همین بس که تا چشمم افتاد به جمالش این شعر ناگهان از مخیله ام گذشت:

 

آقا نگو طلا بگو  خوشگله خوشگلا بگو 

لاغر نگو  توپول بگو  خوش تیپ و قد بلند بگو !

 

به آبجیه گفتم: چه خوب بود اگه ننه بابامون جنبه داشتن. حیف شد وگرنه این آقارو با خودمون میبردیم خونه یه کم اختلاط میکردیم و...

آبجیه ریسه رفته بود از خنده خودمم همینطور.

هر کاری کردم دیدم نمیتونم چشم ازش بردارم. لامصب عجب تیپ و قیافه ای داشت چه تیکه ای بود.آخره کلاس منم آخره گاگول.خیلی بهم می اومدیم اروا عمه ام.!

بالاخره دلو زدم به دریا و علی رغم مخالفتهای آبجی رفتم جلوی آقای موقر سبز شدم و با اصرارو با التماس ودرخواست آوردمش خونه.

اونقدر خرکیف شده بودم که حد نداشت. فقط میخواستم با من راه بره و من هی پز بدم. می خواستم همه ببینن که من گاگوله باهوشیم و تونستم این آقارو با خودم بیارم خونه.

تا خونه برسم حواسم نبود چه غلطی کردم .وقتی رسیدیم خونه یهو دیدم من ولعبت و آبجیه پشت در خونه ایم و ننه بابامم توی خونه.

با خودم گفتم چه شکری خوردیا !حالا چرا آوردیش خونه؟!! کوچولو نیست که قایمش کنی زیر مانتو!

همونجا شماره ای چیزی ردو بدل میکردین و قال قضیه کنده میشد.

اما کار از کار گذشته بود.

لعبت در خونه منتظر بود که ما تعارفش کنیم بیاد بالا...

هرچی بگم که در اون لحظات کذایی چه بر من گذشت کم گفتم.زبانم الکن و کلمات قاصرند.

همین جوری فکرای مختلف و عجق وجق از ذهن کجو کوله ام عبور میکرد.خلاصه یارو رو با سلام و صلوات بردیم بالا.چه بالا بردنی!!

خدا نصیب گرگه بیابون نکنه .درو باز کردم و رفتیم تو بابام تا یارورو دید یه چپ چپ نگاهی کرد به من و عصبانی داد زد:این نره خرو از کجا پیدا کردی؟

همچین دادی زد که باد صداش روسریمو تکون داد و من به راحتی تونستم لوزه کوچیکشو که ته دهنش بود ببینم.من تا اون روز لوزه کوچیکه باباییو ندیده بودم.معلوم بود که خیلی خیلی خیلی عصبانی شده.هروقت خیلی عصبانی میشد دیگه نهایتا نصفه زبونشو میشد دیداما اینبار بد رقم قاطی کرده بود.

هول شده بودم داشتم دنباله یه جمله تاثیر گذار میگشتم که از عصبانیتش کم کنه.آهان...!پیداش کردم...

گفتم :بابایی بابایی نازم این آقاهه همون شرکه که تو سبد اسباب بازیام بود اجی مجی کردم اینطوری شده.

الانم عصبانی نشو خوب می برم میذارم سر جاش!

یارو زد زیر خنده آبجیه هم هرچی فحش بلد بود نثار روح وروانم کردو بابایی هم که عصبانی تر شد.

من فکر کردم اگه اونجوری بگم بابایی خنده اش میگیره و همه چی به خوبی وخوشی تموم میشه .تازه به نظر من اون یارو باید ناراحت میشد از حرف من اما نمیدونم چرا بابایی اونطوری عصبانی شد!

رگ غیرت بابایی بدجوری تحریک شده بود. یه کره خره آبداری به من گفتو رفت کمر بندشو برداشت که بیاد منو سیاهو کبودم کنه و تا میخوردم منو بزنه که یهو از خواب پریدم .

عصر همون روز با آبجیه رفتیم بیرون .یه دفعه دیدم یارو که تو خواب من بود داره راست راست جلوم راه میره .داشتم وسوسه میشدم برم بیارمش اما از ترس رگه غیرته بابایی عطای یارورو به لقاش بخشیدمو عین بچه آدم اومدم خونه...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22:56  توسط گاگول  | 

از سری داستانهای گاگول

 

    گاگول و مسافرتهای برون شهری

 

جاتون خالی دیروز رفته بودم پایتخت دنباله بد بختیم.چند وقته دنباله کار میگردم.آخه دیگه نمیخوام گاگولی باشم که از باباش پول میگیره.داداشی منو تا ایستگاه مترو رسوند واز اونجا به بعد عزممو جزم کردم که خودم بقیه راهو برم .البته میدیدم که داداشی  نگرانه آخه من یه گاگولم نه بیشتر.بیچاره حق داشت نگران بود.اما خوب بالاخره رفتم.با همه گاگولیم یه بلیط الکترونیکی خریدم که آخر کلاسه .دیگه لازم نیست تو شلوغی تو صف وایسم.رفتمو سوار مترو شدم.مترو نیست که فشاره قبره.همه به همه جای آدم فشار میارن.حالا خوبه که دو واگن مخصوص خانوماست وگرنه معلوم نبود تو این مملکت محروم چه اتفاقاتی می افتاد.بالاخره شلوغیه ونزدیک شدن بیش از حد اجتناب ناپذیره وهزار اتفاق خواسته نا خواسته...!!!

 

خلاصه همه دوستانه بهم چسبیده بودن.توفیق اجباری بود وتوی هر ایستگاه این توفیق خیلی بیشتر هم میشد چون راننده مترو که نمیدونم بهش چی میگن مثلا به راننده هواپیما میگن خلبان اما به راننده مترو چی میگن؟! حالا بماند .مثل اینکه رانندگیش خوب نبود مثل من رانندگی میکرد وقتی میخواست تو ایستگاه توقف کنه انگار یه دفعه پاشو از رو کلاج بر میداشت وترمز میکرد طوریکه همه همشهریان گرامی می افتادن روی هم.حالا شما حساب کن واگنای مختلط چه خبر بود. اصلا من فکر میکنم نصفه مردم مترو رو به خاطر همین ترمز کردناش دوست دارن.یه حاله غریبی داره آدمو میبره تو هپروت مخصوصا اگه نزدیکه شیشه هم باشی که دیگه حسابی تو هپروت میری چون هم فشارت میدن هم دماغت عین دلقکهای توی فیلما می چسبه به شیشه.

خلاصه رسیدمو پیاده شدم ورفتم یه چند جایی سر زدم که صد البته بی فایده بود.دوباره سوار همون متروی مذکور شدمو داستانهای فوق الذکر تکرار شد با این تفاوت که اینبار چون بر میگشتم به شیشه اونطرفی چسبیده بودم.!!!

 

اومدم دمه در که سوار ماشین بشمو بیام خونه که یه آقای راننده که میانسال هم بود اومد جلو گفت خانم ورامین؟ گفتم بله. گفت بفرمایید حرکت کنیم.منم از همه جا بی خبر که چه مشقاتی رو در طول مسیر باید تحمل کنم رفتم سوار شم.از دور دیدم یه خانم نسبتا توپول نشسته جلو.پس جای من طبیعتا صندلی عقب بود.چشمامو که بیشتر باز کردم دیدم یه خانم هم عقب نشسته وکله یه بچه هم از دور نمایان بود.من فکرکردم که خانومه دو نفر حساب کرده که هم خودش و هم بچه اش راحت باشن ولی زهی خیال باطل. البته اونا راحت بودن.بقیه رو ناراحت کردن.

 رفتم جلوتر و در شرف سوار شدن بودم که دیدم یه آقایی هم دم در ماشین ایستاده. اولش فکر کردم شوهر زنه است گفتم چه عالی گاگولی جات راحته !  چون خانمه یا شوهرش بچه رو بغل میکنن ومنم یه گوشه میشینمو نون و ماست خودمو میخورم!

 

آقا! چشمتون روز بد نبینه من رفتم سوار شدم دیدم یارو هم اومد نشست بغل دست من!

تازه دیدم ای داد بیداد زنه یه بچه هم بغلشه!!اونجا بود که تازه فهمیدم نه تنها نمیتونم نون وماست بخورم بلکه باید همه وسایلمو هم یه جوری بگیرم که اون مرده بیچاره هم بتونه بشینه.

زنه پشت سر راننده با یه بچه در بغل واون یکی بچه هم کنارش نشسته بود .منم کناره بچه مرده هم کنار من و البته فکر کنم نصف بدنش رفته بود تو دستگیره در.

بیچاره برای اینکه من راحت باشم خودشو هی جم میکرد.میخواستم اعتراض کنمو پیاده شم که ماشین حرکت کرد.خواستم دهن باز کنم و بگم آقا من پیاده میشم.چون همونقدری که اون زنه پول میده منم دارم کرایه میدم. اما اون جای دو نفرو گرفته بودو من داشتم میرفتم تو بغل اون مرده که نمیدونم زن وبچه داشت یا نداشت!

در همین گیرو دار یکی از رفقا زحمت کشیدن و یاد ما کردن!و به بیل دستی ما تلفن فرمودن!

تو اون حال و اوضاع شنیدن صدای یه دوستو کم داشتم تا عیشم کامل شه!!!

 

خلاصه از اون احوالپرسیو از من که چه خوب کردی زنگ زدی و از این تعارفهایی که همه میکنن.که یهو چشم باز کردم دیدم رسیدیم وسط جاده! نه راه پس داشتم نه راه پیش! 

 

پای چپم کف ماشین بود پای راستم هم از کمبود جا معلق بین زمین وهوا مونده بود اون یارو هم که فلک زده چون جا نداشت تکیه بده تمام مدت خم شده بود به سمت جلو.

دلم براش میسوخت.مجبور بود یک ساعت تمام همون جوری بشینه. اما بعد دیدم دلم به حال خودم بسوزه بهتره با اون وضعیت!

کوله پشتی وپالتوم روی پای چپم بود ودستم هم روش و با دست دیگه هم گوشیه تلفونو گرفته بودم اینجا بود که برای اولین بار دلم میخواست یکی دوتا دست دیگه هم داشتم!یه لحظه یاد چهار دست تو کارتونه نیک و نیکو افتادمو کلی بهش غبطه خوردم.چه ملخ خوشبختی بود بر عکسه من که تو این موقعیت گاگوله بدبختی بودم.

اگه اون تو این وضعیت گیر می افتاد حتما از دوتا دست دیگه اش هم برای جلوگیری از انحراف به سمت چپ یا راست در پیچها و مسیرهای صعب العبور استفاده میکرد.

تنها شانسی که آوردم این بود که جاده ورامین پیچهای زیادی نداره وگرنه هر پیچ باعث ایجاد صمیمیت بیشتر بین من واون آقاهه میشد که حالا دیگه احتمالا ستون فقراتش تاب هم برداشته بود !

به قول معروف : خیلی خوشگل بود.آبله هم دراورد!!

 

 دختر هم جاش تنگ بودو هی وول میخورد وغر میزد. دلم میخواست تلافیه پیدا نکردن کارو خستگیه راهو فشار مردم توی مترو رو سرش در بیارمو از خجالتش در بیام اما نمیشد.

نصفه مسیرو رفته بودیم تقریبا کمر راه شکسته بود که دیدم بچه هه میگه من میخوام برم اونور بشینم بغل شیشه!!!

گفتم به به !گل بود به سبزه نیز آراسته شدچون اگه مادره هم میومد میچسبید به من بنده دیگه باید رسما  میرفتم مینشستم رو پای اون یارو  بلکه خانم و دو تا دسته گلشون راحت باشن.

مادره هم پرو پرو گفت : خانم ببخشید وهی خودشو تکون داد تا بالاخره جاش باز شدو بچه هم رفت نشست رو اون یکی پای قلم شده مادرش و کله گندشو عین احمقا  از پنجره کرد بیرون.

مرده که پیش من نشسته بود چند دقیقه بعد پیاده شد. بیچاره به نفع من رفت کنار.فشار درو دستگیره هم بی تاثیر نبودالبته. کار درستی هم کرد چون جونشو ورداشتو رفت!

 

وقتی پیاده شد تا چند ثانیه نمیتونست تکون بخوره بد بخت مادر مرده خشک شده بود.

با رفتن اون حالا دیگه جامون راحت شده بود من میتونستم نون وماستمو بخورم واون زنه وبچه هاشم میتونستن راحت وول بخورن.

من زودتر از اونا پیاده شدم .فکر کنم وقتی من پیاده شدم خیلی خوشحال بودن چون حالا دیگه  هر گهی میخواستن میتونستن بخورن .چون برای هر سه نفرشون جا بود.

الان که بیشتر فکر میکنم میبینم من و اون آقاهه چقدر خودخواه بودیم که باعث شدیم اون خانمه با دو تا بچه این همه سختی تحمل کنه !!!

زن صبوری بود !خدا خیرش بده که مارو تا مقصد تحمل کرد!!

 

عجب دورو زمونه ای شده....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:0  توسط گاگول  |