تبليغاتX
ماجراهای گاگول...

ماجراهای گاگول...

گاگول همیشه از دیدنتون خوشحال میشه...

هر چی سنگه ماله پای لنگه !

 

واقعا عجیبه ها ، چرا همه اتفاقای مزخرف همیشه پشت سر هم می افته؟ انگار اتفاقا هم فهمیدن ما

گاگولیم! چه لذتی داره آدم کلاسش تموم شده باشه و بخواد برگرده خونه ،اونم بعد از 4 روز که تو شهر

غریب توی خوابگاه مونده ( البته اونجایی که من هستم همه زود با هم صمیمی میشن، قزوینه دیگه ! ) اما

اینبار که می اومدم نه تنها خوشحالی برگشتن کوفتم شد ، بلکه هر چی بلای آسمانی وغیر آسمانی هم بود

سرم نازل شد.اولش که تو آفتاب داغ قزوین که سگ از لونه اش بیرون نمی یاد 1ساعت منتظر شدیم تا

اتوبوس پربشه که نشد. یارو هم نمیذاشت پیاده بشیم ، هی وعده سر خرمن میداد که الان پر میشه حرکت

میکنیم، خلاصه دعوا شد وهمه رفتن پایین . 1 ساعت دیگه هم تو آفتاب منتطر شدیم تا چند تا تاکسی بیاد و

مارو از اون خراب شده نجات بده! تاکسی اومد وخوشحال از اینکه بالاخره برمیگردم تهران،داشتم واسه

خودم بشکن وبالا میانداختم که: ای بهار ای آسمون ؛تعطیل شد میرم به خونمون ،داد میزنم ای جان ای جان

دارم میرم به تهران... که دیدم از دور پلیس داره علامت ایست میده ! این کنترل سرعت هم شد بلای جونه ما

 ،نیم ساعت دیگه هم اونجا معطل شدیم تا راننده رو جریمه کردن و چک وچونه زدن ،بالاخره راه افتاد و

رسید تهران.

برای ادامه مسیر باید سوار مترو میشدم ،داشتم سوار میشدم که یارو منگول درو بست و من موندم لای در.

جیغ و هوار که بابا درو بازکن گاگول دوشقه شد ،گاگول از دست رفت،که ناگهان در باز شد و سوار شدم.با

هر مردن مردنی بود خودمو چهار چنگولی رسوندم در خونه . خداروشکر کردم که بالاخره رسیدم،غافل

ازاینکه هنوز 1ساعته دیگه مونده تا من برم تو خونم.

چشمتون روز بد نبینه، از اونجایی که شانس من جلوتر از خودم میرسه ،همونروز همسایه بالایی اسباب

کشی کرده بود . مردک در چوبی خونه رو که درست به ابعاد راه پله بود بغل کرده بود و مثل مترسگ دستاشو

 کامل باز کرده بود وصورتشو چسبونده بود به در و داشت ابله وار وبه تنهایی درو میبرد بالا.

هیچ کاری از دستم برنمی اومد، نه از کنارش میتونستم رد بشم نه از بالای سرش میتونستم بپرم. به ناچار

 گریه کنان پشت سر این مرد نادان که هر 10 دقیقه یه پله رو با جون کندن بالا میرفت،چهار دست وپا بالا رفتم.

اگه اون مرتیکه با در می افتادن روی من دیگه عیشم کامل میشد...

خلاصه مسیر 3ساعته رو در 7ساعت طی کردم . له و لورده در حالیکه یه چشمم اشک بو د یه چشمم خنده

بعد از 4 روز و7 ساعت بالاخره اومدم خونه...

به قول قدیمیا : سپلشت آیدو زن زاید و مهمان ز در آید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:3  توسط گاگول  | 

فحش ناموسی

 

 

والله بالله ادم یه ذره عفت کلام داشته باشه بد نیست . نمیدونم چرا تا دری به تخته میخوره ملت سر فحشو میکشن به هم و به همه جای هم بد و بیراه میگن ! به خدا زشته ، قباحت داره ، یکی نیست بگه اگه خیلی بهت فشار اومده ، میخوای فحش بدی ، به یارو بگو گلابی بگو زرشک دیگه حداکثر کشمش، نه اینکه هر چی حرف کش دارو کش نداره جلوی زن و بجه مردم نثار طرف مقابلت کنی !

 

جالبیه قضیه اینه که فحش های ناموسی مثله آچار فرانسه است ، لا مصب همه جا کاربرد داره ،مخصوصا موقع متلک گفتن.

یه دوست دارم که هم گاگوله هم خیلی قرتیه، به عبارتی یه ژورنال سیاره، آخرین مدل لباس و مو رومیشه از ریخت و قیافه اش فهمید.بیچاره یه روز جلوی دانشگاه منتظر تاکسی بوده که یه آدم گلابی بهش پیشنهاد میده سوار ماشینش بشه! دوست ما هم محل نمیذاره که یهو یارو با دهن گشادش یه فحش ناموسی به دوست ما میده. دوست بیچاره ام پس از خروج از مرحله شوک ،عین اسفند رو آتیش میپره جلوی ماشین یارو رو میگیره و جیغ کشان و هوار زنان به 110 تلفن میکنه که آهای پلیس مملکت چه نشستی که این مرتیکه جلوی در محیط آکادمیک به من فحش ناموسی داده ، آدرسو می ده و پلیس هم چند دقیقه بعد آژیر کشان و ببو ببو کنان می رسه ، البته یارو علی رغم مقاومت های دوستم جیم میشه . پلیس شرح ماجرا رو جویا میشه و دوست منم شروع میکنه به گفتن، حالا نگو کی بگو :

 

آقا ی جناب سرهنگ این چه وضعیه من امنیت ندارم ،خانواده ام منو نفرستادن دانشگاه که این مرتیکه دهن گشاد جلوی هر کس و نا کسی به من فحش ناموسی بده، آقا یارو فحش پایین تنه داده،  شما جای برادر من ، به من میگه فلانم تو استیلت!

پلیس بدبخت برای جلوگیری از ازدحام بیشتر مردم که از خنده ریسه رفته بودن و بستن دهن دوستم که گوهر ازش می ریخت بیرون شماره ماشین یارو رو میگیره وپیگیری میکنه قائله ختم میشه !

اما من در عجبم که این ملت در هر شرایطی ، چه خوشحال باشن ، چه ناراحت باشن ،چه تصادف کنن ، چه تصادف نکنن  وچه وقتی بخوان متلک بگن از فحش استفاده می کنن. انگار متلک بدون فحش متلک نیست ،آبدوغ خیاره...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط گاگول  | 

امان از کور رنگی!

 

تا همين چند وقت پيش فكر ميكردم كوررنگي بلا نسبت ماله گاوه،حالا نگو اين بيماري هم مثل خيلي از بيماريهاي ديگه بين انسان ودام مشتركه .

البته ناگفته نمونه ،اصلا كوررنگي نميدونستم چيه ،فقط ميديدم سالي يه بار مردم تو اسپانيا با هيجان گاگولانه در حال دويدن هستند و يك گاو هم به دنبالشون، بعدهاكاشف به عمل اومد اين گاو بدبخت وبا يه پارچه قرمز عصباني ميكنن ، يعني چون گاوه رنگو تشخيص نميده وفكر ميكنه كه مردم اونو خر فرض ميكنن عصباني ميشه وشروع به دويدن ميكنه .

حالا اصل ماجرا، امان از اين وقت تحويل پروژه و دربه دري دنبال انتخاب رنگ كاغذ ومقوا ،بعد از كلي گشت و گذار توي يه مغازه ،بالاخره رنگ سورمه اي رو براي ارائه كار گاگولانه انتخاب كردم ،يه چند تايي خريدم كه البته كم بود ،پس به ناچار به گاگول خان سفارش دادم كه بره وبرام چند تا كاغذ رنگ همين كاغذها بخره !

كافر نبينه مسلمون نشنوه،گاگول خان برگشت ،با دست پر هم برگشت، تو دستش چندتا مقوا بود به همراه يه قفل فرمون كه كله يه آدم هم ازش آويزون بود.

هرچي فكركردم يادم نيومد كه من كله آدم سفارش داده باشم، معمولا براي درست كردن ماكت از درخت و چمن و...استفاده ميكنيم اما استفاده از كله آدم اونم به اين گندگي نوبر بود!

خلاصه بعد از كلي بررسي فهميدم كه كله مربوط متعلق به فروشنده مقواهاست كه گاگول خان با خودش به ارمغان آورده ،اول فكركردم واسه ولنتاين خواسته غافلگيرم كنه ، اما بعدش فهميدم چي شده!

گاگول خان طبق فرمايشات بنده وارد مغازه ميشه و به فروشنده ميگه كه چند تا مقوا سورمه اي بهش بده اون ننه مرده از همه جا بي خبر هم چند تا مقوامياره و ميذاره رو ميزو منتظر ميشه گاگول خان حساب كنه ،گاگول خان هم فكر ميكنه اين كاغذ ها مال يه مشتريه ديگه است ،پس منتظر ميشه تا يارو كاغذ ها رو براش بياره ،بعد از چند دقيقه گاگول خان خطاب به فروشنده ميگه:پس چي شد مقواها ؟ و يارو هم ميگه اينجاست آوردم خدمتتون.

گاگول خان يه نگاه به مقواها ميكنه يه نگاه عاقل اندر سفيه به يارو ميكنه و ميگه مرد حسابي من گفتم سورمه اي اينكه صورتيه كم رنگه !

يارو ميزنه زير خنده و از اون اصرار كه اين سورمه ايه و از گاگول خان انكار كه صورتيه كمرنگه،بحث بالا ميگيره و گاگول خان قفل فرمون ميكشه و يارو رو بابت جسارتي كه كرده حسابي حال مياره و كله فروشنده رو ميذاره لاي قفل. فشار وارده بر كله پوك مردك آنچنان زياد بوده كه كاملا صورتش قرمز ميشه ،بعد گاگول خان كشون كشون ميبرتش دم آيينه و ميگه : كله تو ميبيني، سورمه اي اين رنگيه!

تازه از اون روزفهميدم علت تصادفات گاگول خان چيه ؟گاگول خان بيچاره كه اين همه من بابت رد شدن از چراغ قرمز وتوقف هنگام چراغ سبزسرش فرياد ميكشيدم دچار عارضه كوررنگيه .خلاصه كه همه تو خونشون كله گوزن وشير نگه ميدارن و به ديوار ميكوبن ، ما كله مقوا فروش نگه داشتيم...

                  اينجاست كه ميگن :زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:29  توسط گاگول  | 

گاگول به خانه بخت میرود

 

امان از اين خونه بخت و خريدن جهيزيه كه تمومي نداره...

در طول اين 24 سال ما همه جور خونه اي رفته بوديم الا خونه بخت ،از خونه عمو وعمه گرفته تا خاله و دايي و دوست وآشنا.! دروغ چرا؟ آدم آخرش تو يه وجب جا ميخواد  بخوابه ،يه چند باري بخت اومده بود خونه ما ،اما ما تا حالا خونش نرفته بوديم!

اصلا نميدونستيم چي كار بايد بكنيم ؟ چي بپوشيم؟چي ببريم؟ خلاصه پس از بررسي هاي گاگولانه،كاشف به عمل اومد كه بايد جهزيه بخريم. مناطق 22گانه تهران كه سهله،كيش و قشم و بندر عباس و بندر غير عباس وتنب كوچك و بزرگ و... گاگولوار گشتيم تا وسايل مورد نظرو خريديم.خريدن كليه وسايل وحمل و نقلشون يه طرف،خريد اجاق گازو انتقالش به خونه بخت هم به يه طرف!

 

گاگول خان بخت برگشته وبرادر بيچاره اش كه هر كدوم داراي 2متر قد و1متر عرض هستند و سابقه كشداري در امر ورزش باستاني دارند، 5ساعت طول كشيد تا اين گازو بيارن بالا.

چه بالا آوردني! مسلمون نبينه كافر نشنوه. گاز اومد بالا ،اون روي گاگول خان هم اومد بالا ،كاردش ميزدي خونش در نمي اومد. قيافه اش يه جوري بود،عوض شده بود، انگار يكي با

ماهي تابه محكم زده بود توي صورتش! اون قيافه رو هركي مي ديد ريسه ميرفت منكه ديگه جاي خود دارم.

گاگول خان و برادرشو با ابعاد مذكور تصور كنين كه دارن گازو با مشقت ميكشن به هنشون و ميارن بالا! گاگول خان پايين پله ها و برادرش بالاي پله ها. به علت تنگي راه پله و سنگيني گاز،در هر پاگرد ، كله گاگول خان همانند واشر مابين ديوار و گاز جهت جلوگيري از سائيدگي و خط انداختن گاز روي ديوار عمل ميكرد!

شدت فشار وارده به قدري زياد بود كه كله گرد گاگول خان به CD فشرده تبديل شده بود. دردسرتون ندم ، بالاخره يعد از مدتي مديد كله مبارك گاگول خان با تلاش و مالش و ورزش به حالت اول برگشت اما حالا من دارم براي سال ديگه و اسباب كشي ديگه غصه ميخورم كه به قول معروف: دوباره همين آشه و همين كاسه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:2  توسط گاگول  | 

سلام به همه دوستان.

مرسی که سر میزنین و گاگولو تنها نمیذارین.یه کم سرم شلوغه اما در اولین فرصت آپ میکنم.مرسی از فاطیما و بقیه.دلخور نشین اگه جواب کامنت هاتونو نمیدم.

گاگول همیشه دوستتون داره

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:33  توسط گاگول  | 

گاگول و ون سواری!

 

  خدا پدر و مادر شهرداري رو بيامرزه كه اين وسايل نقليه جديد رو به شهر تزريق كرد.    البته  خبر نداشت كه تزريقات معمولا وريدي  انجام میشه                                                                                                

 

تا قبل از اين تزريقات مفيد به ماتحت شهر من همه وسايل رو امتحان كرده بودم ،از الاغ های

امامزاده داودو درشكه هاي ميدون شاه اصفهان گرفته تا اتوبوس و تاكسي .اما هيچ كدوم به گاگولانگيه ماده تزريقي ون نيست.البته نميشه مزاياي ون رو ناديده گرفت از جمله اينكه مثل ميني بوس و اتوبوس جايي براي ايستادن نداره و در نتيجه حريم خصوصي افراد كاملا رعايت شده  و جايي هم براي انگشت زدن به ديگران و در نتيجه انگولك حريم خصوصي باقي نميمونه...                                                                                                         

 

اما يه مزيت داره كه به همه چي مي ارزه .وقتي ميخواستم  به سلامتي وميمنت بعداز

   اولين باري كه سوار ون تزريقي  شد مو داشتم روي فضا سير ميكردمو همه داشتن منو به هم نشون ميدادن و بهم ميگفتن كه گاگول هم سوار ون شد ،به ناگاه كله مبارك با شتابي شگرف آنچنان به سقف كوبيده شد كه جد وآباد م جلوي چشمام ر‍‍ژه رفتن ومن تا چند دقيقه از ارتشي كه  از فك و فاميلم تشكيل شده بود سان ديدم...بعد كه حالم جا اومد براي اينكه ثابت كنم خيلي دردم نيومده به اجبار يه لبخند تحويل دادم و پياده شدم و بقيه كرايه رو هم بخشيدم تا زودتر از جلوي چشمم بره كه دوتا فحش پدر مادر دار نثارش كنم.      

 

احتمالا به نظر بعضيا مزيت كه نداره هيچ عيب هم داره ولي اشتباهتون همين جاست ،مسئولين تزريقات كلي بررسي كردن و ديدن كه شادي ونشاط در سطح كلان شهر تهران كاهش پيدا كرده و همه به پرو پاچه هم ميپيچن و انعام بچه ها هم يادشون ميره در نتيجه همه مغزشونو روي طراحي ون پياده كردن به طوريكه حتي يك نفر هم نميتونه قسر در بره...با اين تدبير ،شايعه فرار مغزها هم پايان گرفت....

 

به قوله قدیمیا:

      دره دروازه رو میشه بست اما دهنه مردمو نمیشه بست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:37  توسط گاگول  | 

اندر باب ازدواج موقت و بنزين سهميه بندي...

 

تو اين وانفساي گروني ديگه كسي براي ازدواج پا پيش نميذاره. اگه تا حالا فقط گروني باعث فرار گاگولايي مثل من

از از ازدواج ميشد،حالا سهميه بندي بنزين هم شده قوز بالا قوز.. تا قبل از اين اتفاق بي نظير در كل تاريخ ايران وجهان اين جووناي در به در حداقل ميتونستن

مسافر اين ور و اون ور بكشن و پول توي جيبشنو در بيارن اما حالا خودشون هم بايد پياده طي طريق كنن و به سر منزل مقصود برسن.البته هيات تفكر اين طرح قبل از تصميم گيري وبه مرحله اجرا گذاشتن آن ،فكر همه جا رو كردن و چون مي دونستن جوانان محترم احتمالا با مشكل مواجه خواهند شد ،طرح جالبتر ازدواج موقت رو پيشنهاد كردند كه بسيار مورد توجه قرار گرفت..خوبيه طرح به اينه كه ديگه هر كسي ،هر كاري بخواد ميتونه بدون ترس از عذاب انجام بده ،فقط قبلش يه صيغه اي بخونه كه شرعي بشه.

در حال حاضر به نظر ميرسه كه هيج كس ديگه مشكلي نداره و كل ملت در حال سپاسگزاري كردن و سلام و درود فرستادن براي اعضاي محترم اتاق فكر هستند.به همين مناسبت جمعيت گاگولاي مردمي اطلاعيه اي بدين مضمون صادر نموده است:

ما از دست اندر كاران وافراد اتاق فكر اين طرح تاريخي تقاضا داريم كه همچنان به تفكر و تعمق ادامه داده و در آينده نيز راهكارهاي بي نظير ديگري ارائه دهند،ما نيز متعهد ميشويم كه هميشه و در هر شرايطي از طرحهاي بتركون و گاگولانه كمال رضايت خود را ابراز كنيم.همچنين خواهشمنديم آب و برق و گاز و تلفن نيز سهميه بندي كرده تا در مصرف اين اقلام اسراف نشود...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:58  توسط گاگول  | 

تماسهای مخفیانه!

 

 

 

اصولا کارهایی که مخفیانه انجام میشه لذت عجیبی داره که خیلی وقتا هم شرش گریبانگبر آدم میشه.اما در این ماجرایی که میخوام تعریف کنم یه کمی سبب خیر شد.

10 _12 سال قبل وقتی که من یه گاگول 10 _12 ساله بودم زمانیکه هنوز توی خونه ما از تکنولوزی ای به نام تلفن خبری نبود یکی از همسایه ها تلفن داشتن خونشون که ننه گاگوله هر وقت میخواست با فک و فامیلش رابطه برقرار کنه از تلفن خونه همسایه استفاده میکرد.خلاصه که کل فامیل شماره تلفن منظر خانم رو داشتن.

 

ماجرا از روزی شروع شد که منظر خانم طبق معمول اومد خونه ما وما هم طبق معمول فکر کردیم که تلفن با ننه گاگوله کار داره اما اینبار منظر خانم گفت:گاگول بابات خونه است؟منم کلمو به علامت مثبت تکون دادمو بابامو صدا کردم.ننه گاگوله گوشاش تیز شد .رفت پشت در قایم شد که ببینه منظر خانم با بابام چیکار داره؟! ننه گاگوله فکر میکرد خیلی زرنگه که پشت در قایم شده ومطمئن بود که هیچ کس جز خدای احد وواحد نمیفهمه که اونجا فال گوش وایساده.اما کور خونده بود چون منظر خانم زنه بسیار زبلی بود وبا صدای بلند گفت:بابای گاگول بی زحمت بیا خونه ما برق خونمون قطع شده من میترسم به کنتور دست بزنم شما میتونی درستش کنی؟!

 

تا حالا از این اتفاقا نیفتاده بود یعنی هر وقتم که مثلا برق میرفت یا یه اتفاق اینجوری می افتاد منظر خانم اول به ننه گاگوله میگفت بعد ننه گاگوله با بابام میرفتن خونشون برای تعمیرات...

5دقیقه ای که گذشت ننه گاگوله چادرشو انداخت سرشو عین فشفشه از در خونه رفت بیرونو خودشو رسوند خونه همسایه ودید که بابام داره با تلفن صحبت میکنه!

 

منظر خانم که رنگش پرید.بابامم که لکنت زبون گرفته بود با چشم غره ننه گاگوله خودشو یه کم جم وجور کردو سروته تلفنو هم آوردو اومد خونه.اما ننه گاگوله موند خونه منظر خانم وکلی اون بدبختو قسم وآیه داد که بگو کی تلفن کرده بود؟ خلاصه بعد از کلی بازجویی کاشف به عمل میاد که واسه عمه ام خواستگار اومده بود اونا هم نمیخواستن ننه گاگوله بفهمه !

ننه گاگوله رو میگی شده بود یه بشکه باروت.وقتی اومد خونه شروع کرد به قیل وقال که این چه کرمیه خواهرای تو دارن ؟هان؟چطور زنه همسایه بفهمه واسه خواهرت خواستگار اومده منکه عروسشونم نباید بفهمم؟

خلاصه قشقرقی به پا شد اون شب که نگم بهتره.بعد از اونم ننه گاگوله این ماجرا رو کرد پیرهن خونیه عثمان و هر اتفاقی می افتاد این ماجرا رو میکشید وسط و سرکوفتشو به بابام میزد.

 

8سال از اون ماجرا گذشت و ما دیگه تلفن دار شده بودیم ومنظر خانم بیچاره هم یه نفسی از دست فک وفامیلای ما و مزاحمتهای وقت و بی وقتشون کشید.

تا اینکه یه شب زمستونی منظر خانم اومد دمه خونه درزد وبه بابام گفت که برق خونشون قطع شده وخواست که بابام بره براشون درست کنه .خداروشکر که دیگه بابام خواهر نداشت شوهر بده وگرنه دوباره یه شری به پا میشد.

ننه گاگوله چند دقیقه ای آروم تو خونه موند اما از اونجا که مارگزیده از ریسمون سیاه وسفید میترسه  دوباره مثله دفعه قبل چادرشو سرش کرد و رفت خونه منظر خانم اما اینبار با کمال تعجب دید که بابام خونه اونا نیست! هرچی از منظر خانم میپرسه اون میگه که نمیدونم کجا رفت مثله اینکه رفت خرید کنه.ننه گاگوله دوباره همونجا داغ و داغ یه معرکه راه می اندازه ومیگه: من میدونم دوباره فک وفامیلش زنگ زدن گفتن زنش نفهمه.اصلا چرا خونه خودمون زنگ نزدن؟؟؟؟

بعدشم با تهدید عنوان میکنه که: بیاد خونه پدرشو در میارم .اگه جرات داره پاشو بذاره تو خونه.

منظر خانم هم قسمش میده ومیگه مدیون منی اگه اومد خونه چیزی بهش بگی اگرم میخوای دعوا راه بندازی بزار فردا که بچه ها رفتن مدرسه هر چی دلت خواست بگو اما الان وقتش نیست وکلی قول ووعده میگیره وواسطه میشه که ننه گاگوله طی یک آتش بسه تقریبا10 _12 ساعته به بابام کاری نداشته باشه .

 

اصل قضیه این بوده که اینبار بر خلاف دفعه قبلی خاله ام زنگ میزنه و از منظر خانم میخواد که ننه گاگوله متوجه تماس اون نشه.!!!

منظر خانم بیچاره هم این وسط شده بود چوب دوسرطلا.

خاله ام از بابام میخواد که یه جوری به ننه گاگوله بگه که دایی ام که خارج زندگی میکرد فوت کرده.

 

جالب اینجاست که اون موقع که ننه گاگوله میره خونه منظر خانم دنبال بابام .بابام خونه اونا بوده اما تا منظر خانم میفهمه ننه گاگوله اومده خونشون دریک اقدام کاملا آرتیستی کفشای بابامو میده دستشو میبرتش تو اتاقو زیر تخت قایمش میکنه و به پسرش میگه بشینه روی تخت و تلویزیون ببینه تا آبا از آسیاب بیفته.

 

خلاصه بابام اومد خونه .ننه گاگوله هم چون منظر خانم ازش قول گرفته بود رفت تو اتاقو بیرون نیومد منم هر چی تلاش کردم نتونستم بفهمم بابام چشه؟

خیلی ناراحت بود صورتش سرخ شده بود مثله وقتایی که من بچه بودمو از اون شربت خارجیا میخورد روشم ماست و خیار میخورد.من هیچوقت نفهمیدم اون شربتا چیه چون بعد از هیچ شربتی آدم ماست وخیار نمیخوره !!!

القصه اون شب پر ماجرا گذشتو صبح شد و بابام به من گفت چی شده و خودش رفت که ننه گاگوله رو بیدار کنه که برن تهران.

اما ننه گاگوله به قول بابام قهر ورچوسونده بود وبیدار نمیشد .آخرش بابام بهش میگه حال مادرت خوب نیست بیمارستانه باید بریم تهران که ننه گاگوله یهو از جا میپره. در همین حال واوضاع من و دادشی مشغول کشیدن نقشه ای بودیم که مو لای درزش نره و ننه گاگوله تا تهران نفهمه چه بلایی سرش اومده ...

توی ساک ورزشی دادشی لباسای مشکی گذاشتیم و الکی گفتیم داداشی عصری تهران بازی داره با شما میاد که راحت بره ورزشگاه... بالاخره رفتنو ننه گاگوله هم فهمید که چه اتفاقی افتاده . احتمالا کلی به جون منظر خانم دعا کرد که اون همه قول ازش گرفته بود...

 

این ماجرا هیچ سودی نداشت جز اینکه منظر خانمه نگون بخت شد چوپان دروغگو! حالا اگه یه روزی واقعا برق خونشون قطع بشه معلوم نیست چه اتفاقی میفته.

 

                    اگه کار به قتل وغارت نکشه خوبه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:25  توسط گاگول  | 

بازی زمستانی

 

 

1_ انار و از همه میوه ها بیشتر دوست دارم.شیر کاکائو و بستنی هم خیلی دوست دارم،اما از چایی خوشم نمیاد

2 _عاشق رنگای شادم،صورتی خیلی دوست دارم.

3_زود با همه دوست میشم و اعتماد میکنم که گاهی وقتا باعث دردسر میشه.

4_بر عکس همه دخترای امروزی اهل آرایش نیستم ولی عاشق لاک و عطر م.

5_موسیقی و نقاشی هم دوست خیلی دوست دارم

6دبیرستان که بودم همیشه منو مبصر میکردن چون گاگول مودبی بودم.من کشیک میدادم بچه ها هم میزدن و میرقصیدن،یه روز خودم هوس کردم برقصم، در کلاس وبستمو شروع کردم به قر دادن که یهو دیدم بچه ساکت شدن،اول فکر کردم مبهوت رقص من شدن که صداشون در نمیاداما بعد که در حین رقص چرخیدم مدیر مدرسمون رو دیدم که پشت سرم ایستاده.

7_یه معلم ریاضی داشتم که یه کم خل بود، بیخودی میخندید بعد که ما هم میخندیدم دعوامون میکرد یه روز زنگه تفریح با یکی از دوستام که الان یه پسر 3 ساله داره رفتیم تو سالن دنبالش .من از معلم یه سوال بیخودی پرسیدم مهتاب هم یه نشگون گرفت ازش و زود خودشو گم و گور کرد.بچه ها کلی تشکر کردن ازمون.

8_ه بار رفته بودم پارک،یهو هوس کردم قایق سوار شم.وقتی خواستم پیاده شم،پام لیز خورد افتادم تو دریاچه! تا یه هفته بوی جلبک و خزه گرفته بودم.یک ساعت هم توی رستوران پارک بغل تنور نانوایی ایستادم تا خشک بشم،آخه هیچ تاکسی منو سوار نمیکرد.

دیگه چیزی یادم نیومد یعنی بقیه اتفاقایی که افتاده قبلا به تفسیر براتون تعریف کردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:22  توسط گاگول  | 

گاگول و هزار درد بی درمون!

 

از قدیم گفتن غصه هیچ چیزو نخور چون تنها چیزی که درمون نداره مرگه.منم تا هفته پیش همینطوری فکر میکردم ،اما زهی خیال باطل ،چون یه مرضی افتاده به جونم، درمان که نداره هیچ ،مایه آبروریزیم هست .بدتر از همه اینجاست که آدم نمیتونه بگه کجاش درد میکنه ...

همه این دردو مرض و بدبختیه من درست از شب یلدا با یه حرکت گاگولانه شروع شد.صبح آخرین روز پاییز شال وکلاه کردم برم بیرون مثله همیشه یه قدمی بزنم که دلم باز شه،کفشامو پوشیدم و گاگولوار از پله ها اومدم پایین ...چه پایین اومدنی مسلمون نبینه کافر نشنوه،3تا پله اولو خودم اومدم بقیه مسیرو هم خود پله ها زحمتشو کشیدن ،و من با سرعت توصیف ناپذیری اومدم پایین وعین لواشک پهن شدم روی پاگرد پله ها ، در حالیکه تلاش بی شائبه ای برای گرفتن نرده ها وکوششی وافر برای چنگ زدن به در ودیوار  انجام میدادم بلکه از سرعت سر خوردنم کم بشه وبا شتاب کمتری پایین بیام که بی فایده بود. از شدت درد همه اجدادم اومد جلوی چشام، شکه شده بودم؛ننه گاگوله با شنیدن صدای گرمپ اومد تو راه پله و دید که گاگوله دلبندش عین دل و روده عمر نقش زمین شده.کمرم بدجوری درد گرفته بود و البته بیشتر از کمرم استخوان دنبالچه ام درد میکرد.خلاصه ننه گاگوله اومد زیر بغلمو گرفت و یه کم بلندم کرد تا از اون وضعیت نجاتم بده که ناگهان من با مشاهده هیکل گاگولم تو اون شرایط زدم زیر خنده.

لعنت به دهنی که بی موقع باز بشه،ننه گاگوله از خنده من خنده اش گرفتو منو ول کردو منه بدبخت دوباره با  ماتحت  آسیب دیده کوبیده شدم رو زمین.اومد ابرومو درست کنه زد چشمو کور کرد...خلاصه با هر مردن مردنی بود از جام بلند شدم و از خیر بیرون رفتن گذشتم.یه کم گذشت دیدم ای داد بیداد اصلا نمیتونم بشینم .بالاخره شب یلدا فرا رسید و ما تا صبح از درد شدید در بعضی نواحی خوابمون نبرد. واقعا نمیدونم خدا شبو واسه چی آفریده . خیلی دلم میخواست زودتر صبح بشه برم دکتر اماوقتی صبح شد با خودم فکر کردم به دکتره بگم کجام درد میکنه ،بد مصب بدجایی ام هست مایه آبروریزیه ....

دردسرتون ندم،سوارو پیاده شدن از تاکسی ونشست وبرخاست روی مبل و هر گونه صندلی برام شده عذاب جهنم.الان که یه هفته از اون روز میگذره همش با خودم میگم کاش پام قلم شده بود نمیرفتم بیرون البته قلم شده اما نه پام...

لپ کلام اینکه قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:29  توسط گاگول  | 

کلمه های غلط انداز!

 

کلمه های غلط انداز!

یادش به خیر اون موقع ها که مدرسه میرفتم ادبیات فارسی رو از همه درسا بیشتر دوست داشتم.حالا چطوری سر از رشته ریاضی درآوردمو کنکور دادمو دارم مهندس میشم خدا میدونه!

یادمه یه معلم داشتیم که همیشه به ما گوشزد میکرد از کلمه هایی که ریشه و مفهوم خاصی ندارن یا از زبانهای دیگه وارد فارسی شدن استفاده نکنیم.مثله endeshe  آخرشی و...معتقد بود که توی ادبیات ما ضرب المثلهایی هست که حق مطلب رو کاملا ادا میکنه.

هر کسی هم سر کلاس گاگول بازی در می آورد و از این کلمه ها استفاده میکرد جریمه میشد.خدا خیرش بده واقعا راست میگفت.تا همین هفته پیش که دهن آبجی گاگوله رو خونین و مالین دیدم مفهوم حرف معلم نازنینمو خوب درک نکرده بودم.

ماجرا بر میگرده به روزیکه آبجی گاگوله وننه گاگوله طبق معمول با هم مشغول کل کل بودن.نمیدونم چه اتفاقی افتاد که از دهن آبجی گاگوله در رفت و به ننه گاگوله گفت : اسگلی دیگه!!!!

ننه گاگوله براق شد وپرسید اسگل یعنی چی؟

آبجی گاگوله که تازه فهمید چه غلطی کرده و چه دسته گل عظیمی به آب داده خواست قضیه رو فیصله بده واسه همینم گفت: اسگل یه پرنده است که تابستونا دونه جم میکنه اما زمستونا یادش میره دونه رو کجا گذاشته!!!

ننه گاگوله یه کم فکر کرد یه نگاه به آبجیه کرد دوباره دستشو گذاشت زیر چونش فکر کرد بعدشم که قیافه مصمم آبجیه رو دید مطمئن شد که همچین پرنده ای وجود داره.

از قضا سر خیابون ما یه پرنده فروشیه که انواع و اقسام پرنده هارو داره.ننه گاگوله که کنجکاو شده بود این پرنده عجیبو ببینه چادرشو سرش کردو رفت پرنده فروشی .یه کم به پرنده ها نگاه میکنه میبینه تقریبا همه پرنده هارو میشناسه اما اسگل بین اونا نیست!صاحب مغازه که میبینه ننه گاگوله هاج و واج داره به پرنده ها نگاه میکنه میپرسه:

آبجی پرنده خاصی میخوای؟

ننه گاگوله هم میگه آقا اسگل دارین؟ !

 یارو میگه بله؟؟؟ 

 ننه گاگوله بدبخت فکر میکنه اسمه پرنده رو اشتباه تلفظ کرده  میگه آقا از همین پرنده ها که تابستون دونه جم میکنه زمستون یادش میره کجا گذاشته دونه رو! اسمش یادم رفته نمیدونم اشگول بود شاسگول بود...آهان یادم اومد  اسگل.

یارو هم که فکر میکنه ننه گاگوله داره اذیتش میکنه میگه:اسگل خودتی جد وآبادته من با زن طرف نمیشم برو شوهرتو بفرست تا بگم اسگل کیه .آبجی خجالت بکش دو ساعته ما رو مچل خودت کردی دنبال اسگل میگردی؟؟؟؟

ننه گاگوله بیچاره از همه جا بی خبر فکر کرده بود اینا که گفته فحشای نا موسیه.

به چه سرعتی اومده بود خونه نمیدونم فقط یادمه دستشو گذاشته بود روزنگ وبر نمیداشت.چشمتون روز بد نبینه کاردش میزدی خونش در نمی اومد.خلاصه اومد تو و آبجیه رو پیدا کرد ویه مشتمال حسابی داد ودر حین انجام مشتمال هم مدام داد میزد :فحش ناموسی به من میدی بی حیا بی تربیت درستت میکنم .یالا بگو این فحشارو از کجا یاد گرفتی؟؟

ما هم از همه جا بی خبر که چه اتفاقی افتاده هر چی می پرسیدیم چی شده هیچی نمی گفت.یه کم که آرومتر شد وتعریف کرد چی شده و چه به روزش اومده منو آبجیه دو ساعت تمام اینقدر خندیدیم که نمی تونستیم نفس بکشیم اما از ترس رفتیم تو اتاق و در رو هم قفل کردیم وگرنه ننه گاگوله دوباره از خجالتمون در می اومد.

بعد از دو سه ساعت بهش گفتیم که اسگل فحش ناموسی نیست و یه کلمه بی ریشه است که معلوم نیست کدوم از خدا بی خبری وارد ادبیات ما کرده .

خلاصه الان که یاد اون معلمم می افتم میفهمم که واقعا راست می گفت که از هر کلمه ای نباید استفاده کرد چون بعضی وقتا مایه دردسر میشه.چالب اینجا بود آبجی گاگوله از اون روز به بعد در حرف زدنش تجدید نظر کرد و شیوه صحبت کردنشو تغییر داد.

 

         به قول معروف :" تا نباشد چوب تر فرمان نبرد...."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:28  توسط گاگول  | 

گاگول خان بزهکار میشود...

 

از نظر عوام بزهکار شدن شاخ ودم داره.یعنی فکر میکنن حتما باید پدر ومادر طرف دزدوقاچاقچی باشن یا از هم طلاق گرفته باشن یا روزی صدهزار بار جدوآباد همدیگرو توگور بلرزونن وفحش وفضیحت بدن تا بچشون قطعا خلاف از آب دربیاد.

اما این قضیه همیشه هم صدق نمیکنه.نمونه حی وحاضرش همین گاگول خان .از یه خونواده آبروداره تا همین چند شبه پیش از بغل کلانتری عبورهم نکرده بود چه برسه که یه شب هم اونجا بخوابه!

اما خوب حالا دیگه سابقه دار شده .به قول معروف قبحش ریخته .خدا از سر تقصیرات باعث وبانیش نگذره که پای این مرد دسته گل رو به کلانتری باز کرد وآژان وآژان کشی تو محله راه انداخت.

قضیه از این قراره که چند شب پیش گاگول خان طبق معمول خسته وکوفته از سر کار برگشت خونه ویه راست رفت تو تختخوابش ولو شد که بخوابه اتفاقا خیلی زود هم خوابش برد .تا اینکه ساعت ۱۲ شب با صدای بوق انکرالاصوات یه پیکان جوانان گوجه ای از خواب پرید اولش ترسیده بود ازبس هول کرده بود چند دقیقه ای پاش میخورد به سقف بعد شروع کرد به دویدن دور اتاق آخرشم یه تبخال گنده از گوشه لبش زد بیرون .<<گل بود به سبزه نیز آراسته شد>>

یه کم که حالش جا اومد ودید این یارو ول کن معامله نیست ویه بند بوق میزنه رفت سر یخچال و یه تخم مرغ برداشت ونثار سروکله منگوله اون یارو کرد و دوباره اومد ولوشد وخوابید .هنوز چشماش گرم نشده بود که صدای آژیر ماشین پلیس توی کوچه طنین انداز شد وخوابشو پریشون کرد.

دردسرتون ندم نزدیک بود زنگ همه خونه ها روبزنن همه  رو زابرا کنن وازخوب بی خواب.که رگ جونمردیه گاگول خان گل کردو رفت پایین وبه پلیس گفت که رها کردن تخم مرغ از طبقه سوم روی سر یارو کار خودش بوده .اعتراف کردن همانا و تا ساعت ۳ صبح تو کلانتری موندن همانا و خشک شدن تخم مرغ و بو گرفتن کله مرتیکه دست به بوق همانا.

خلاصه پلیس که میبینه گاگول خان سابقه کیفری وکافری نداشته و بچه پاستوریزست از شاکی رضایت میگیره وگاگول خان وآزاد میکنه و میفرسته به آغوش خانواده که با اسفندو گوسفند ازش استقبال کنن.

گاگول خان بیچاره فکر میکرد اگه تخم مرغ وپرت کنه از ادامه بوق زدن جلوگیری میکنه و تا صبح راحت میخوابه غافل از اینکه یه تخم مرغ کوچولو تا صبح مجبورش کرد بیدار بمونه .حالا که قضیه به خیر گذشته روزی صدهزار بار خداروشکر مبکنم که گاگول خان تو اون حالت خلسه وخواب وبیداری هندونه ای خربزه ای قابلمه آشی سطل ماستی رو سر یارو پرت نکرد .

القصه این ماجرا که ختم به خیرشد اما واقعا این مبحث ۱۹ مقررات ملی ساختمان و دو جداره کردن پنجره ها واقعا چیزه خوبیه حداقلش اینه که سالانه توی مصرف تخم مرغ کلی صرفه جویی میشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:45  توسط گاگول  | 

گاگولگردی فضایی

 

 

دسته کم روزی صدهزار نفر میرن فضا این همه قیل و قالم نداره.حالا درسته شیوه رفتن به فضا فرق داره ولی ماهیتش همونه دیگه .فضا فضاست.حالا چه با سفینه و کپسول چه با مواد افیونی.اصلا انوشه انصاری اولین ایرانی نیست که رفته فضا.همه ملت ایران روزی ده بار میرن فضا و بر میگردن اونوقت اسمه این خانوم خانوما رفته توی سایتها و وبلاگها و..

همه اینا یه طرف من و گاگول خان یه طرف که به علت گاگولیت مفرط اصولا خونه زندگیمون اونجاست!!بین زمین وآسمون معلقیم همیشه...

 

اما از حق نگذریم این فضا با اون فضا خیلی فرق داره ...اما هر چی به گاگول خان میگم تو کتش نمیره .

خوب مگه من چیم از انوشه انصاری کمتره ؟ چطور اون بره فضا من نرم؟

 

اصلا همش به خاطر این حساسیتهای بی موردشه .میگه میخوای با دوتا مرد نامحرم دو روز بچپی تویه کپسول که بری ماهو ببینی؟ میخوام صد سال نری ...منو ببین از ماه بهتر!!!!گفتم خوب یه کپسول بخریم من تنها میرم تا اینو گفتم گاگول خان عین چراغه راهنمایی سبزو زردو سپس قرمز شد ومنم فرارو بر قرار ترجیح دادم. هنوز صدای هوارزدنش تو گوشمه که میگفت :چشم ننه ام روشن با این عروس آوردنش تنها میخوای بری؟ اگه یه روز بفهمم تنها رفتی بیرون سرتو میزارم لبه جوب میبرم اگه تنها رفتی دیگه نیا اگه اومدی اشهدتو بخون آب و نونتم بخور که خونت حلال میشه و ذبحت میکنم!!!

 

هیچوقت فکرشم نمیکردم گاگول خان از این اخلاقا داشته باشه.مثلا همین چند روز پیش رفته بودم کارت اینترنی که خریده بودم عوض کنم(( آخه خراب بود)) یه کلام از دهنه گشاد من دررفت  گفتم تلفن کردم نمایندگی یارو گفته کارتتو بیار اینجا عوض کنم یهو گاگول خان عصبانی شد که حتما از صدات خوشش اومده خواسته ببینتت! اصلا واسه چی رفتی؟ چرا تنها رفتی؟ زنه منو نه آفتاب باید ببینه نه مهتاب!

اگه بدونین چه قشقرقی  به پا شد یه هفته مجبورم کرد توی کمد بمونم تا آدم شم البته بی فایده بود  چون من گاگولم اگه میخواستم آدم شم توی این24 سال شده بودم خوده گاگول خانم میدونه که نرود میخ آهنین در سنگ اما خوب دوست داره تلاش کنه.

خلاصه اینکه انوشه انصاری که با رضایت شوهرشو خانواده اش گردشگر فضایی شد وقتی رفت این همه ولوله بر پا شد وای به روزیکه من برم گاگولگردیه فضایی!حتما شر به پا میشه .

 

این گاگول خانی که من میبینم اگه من تو مدار زمینم باشم میادو منو برمیگردونه وپوستمو میکنه و توش پر کاه میکنه و از سر در خونه آویزون میکنه که بشم عبرت دیگران...

 

عجب حکایتی شده این فضا و فضانوردی و گردشگری فضایی...!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:41  توسط گاگول  | 

عادتهای گاگولانه...!!

 

 

اصولا آدمیزاد زود به همه چی عادت میکنه و این عادتها میشن جز زندگیو خیلی سخت میشه تغییرشون داد.نمونه اش خود من تا هفت سالگی پستونک میخوردم. بیچاره آبجی گاگوله از دست من عاصی بود اون موقع کوچولو بود و مثله همه بچه های یکی دو ساله علاقه وافری به پستونکش داشت.منم پستونک دوست داشتم اما خوب بابام میگفت : دیگه گاگوله بزرگی شدی مدرسه میری نباید پستونک بخوری..دهنت خراب میشه لب و لوچه ات کج میشه.

 

برای همینم وقتی آبجی گاگوله رو تنها گیر می آوردم با جهد وتلاش بسیار پستونکشو از حلقومش میکشیدم بیرون .

اما ناقلا از اولش بچه زرنگی بود .همچین پستونکشو محکم نگه میداشت که من ازش نگیرم اما من راهشو پیدا کرده بودم با یه دستم دماغشو نگه میداشتم اونوقت مجبور میشد با دهن نفس بکشه وبه راحتی با دست دیگه ام پستونکشو بر میداشتم.

اون موقعه ها بابام فکر میکرد چون من گاگولم از این عادتای عجیب وغریب دارم آخه هیچ بچه ای تا هفت سالگی پستونک نمیخورد.

خلاصه با هر بدبختی بود این عادت از سر من افتاد و بعد از ترک عادت فهمیدم که عادتهای گاگولانه من شرف داره به بعضی عادتای مردم و در مقابله اونا پادشاست.

 

یه پسره رو میشناختم شبا وقتی میخواست بخوابه دستشو میکرد تو یقه مامانشو میخوابید!!!

هیچ کسم نبود بهش بگه : آخه سر به لحد بزاری این چه طرز خوابیدنه؟؟؟اگه خوابت نمیبره پتوتو گاز بگیر بالشتو بغل کن این بی ناموسیا چیه به بار میاری؟

 

خداروشکر که این مایه ننگ با ما نسبتی نداشت.هروقت می دیدمش چندشم می شد. خدا خدا میکردم همه رو به چشم خواهر مادری نگا نکنه...

تا 15 سالگی این عادتو داشت نمیدونم ننه باباش چه تدبیری اندیشیدن که عادتشو ترک کرد.من همیشه نگرانش بودم اگه همینجوری ادامه میداد واقعا مایه شرمساری بود ...مرده گنده دو سه ساله دیگه باید میرفت سربازی .فکر کنم مجبور میشد خانم والده رو هم با خودش ببره پادگان...

 

خلاصه کلام اینکه درسته که میگن: .<< ترک عادت موجب مرض است>> اما آدم سرطان بگیره بهتر ازاینه که از این عادتای عجق وجق داشته باشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:6  توسط گاگول  | 

همکاریهای گاگولانه..!!!

 

 

همه عالم و آدم میدونن که زندگیه مشترک کلی خرج و مخارج داره و من گاگول خان هم از این قاعده مستثنی نیستیم.

اصولا اگه آدم هم گاگول باشه و هم بی پول باشه تنبونش پرچم میشه ولنگش هوا به عبارت بهتر کلاهش پس معرکه است.و این ماجرا از روزی شروع شد که منو گاگول خان احساس کردیم که باید زندگیه مشترکه گاگولانمونو یه تکونی بدیم تا از این رو به اون رو بشه و ما هم به جرگه گاگولای پولدار بپیوندیم.

 

گاگول خان برای نیل به این هدف خطیر به هر کاری که به فکر یه گاگول میرسه دست زد .

گرفتن چونه نون توی نونوایی / دوختن درز شلوارای مردم تو خیاطخونه/ شاگرد شوفری و...فقط چشمه ای از دریایه کاراییه که گاگول خان برای حفظ منو زندگیش و آینده بهتر انجام داد که صد البته بی نتیجه بود.

تا اینکه یه روز رفتم بیرون سبزی بخرم تا با اشکنه ظهر بخوریم که ناگهان چشمم افتاد به تابلویی که درشت روش نوشته بود : باشگاه پرورش اندام!

 

این همون تکونی بود که زندگیه مارو تغییر داد. بی خیال سبزی شدم و رفتم دنباله گاگول خان .اون موقع توی نونوایی چونه میگرفت.بدبخت از صبح تا غروب خمیرای نون رو به شکل دایره در می آورد. کار سختی بود کلی طول کشید تا چونه گرفتنو خمیرو یاد گرفت.پشتکارشم خوب بود البته.

به مدت هفت روز و هر روز سه وعده برای اینکه پیشرفت سریعتری داشته باشه مجبور شدیم کوفته تبریزی و کله گنجشکی بخوریم...

خلاصه رفتم دنبالشو با هم اومدیم خونه اما دچار تیک عصبی شده بود تمام مدت فکر میکرد یه خمیر تو دستشه و مدام دستاشو روی هم حرکت میداد که خمیرو گرد کنه .... باز من مجبور شدم یه هفته تمام کتلت و کوکوی سیب زمینی بخورم که عادت گرد کردنشو به تخت کردن تبدیل کنم تا کم کم از سرش بیفته.با اینکه میدونستم ترک عادت موجب مرضه اما مشقاتشو تحمل کردم که به یه هدف بزرگتر برسم.

دردسرتون ندم منو گاگول خان تصمیم گرفتیم یه باشگاه بزنیم اما نه باشگاه پرورش اندام بلکه باشگاه پرورش گاگول !

مطمئن بودم کارمون میگیره چون اولین باشگاه پرورش گاگول توی ایران حتی توی جهان  بود و این افتخاری بود که نصیب ملت مسلمان ایران میشد.

اما منو گاگول خان به تنهایی از عهده اداره این باشگاه بر نمی اومدیم و نمی تونستیم همه کارارو انجام بدیم بنابراین جهت تکمیل کادر فنی به تعدادی گاگوله درجه یک نیاز داشتیم.

بعد از کلی آزمون و مصاحبه یکیو پیدا کردم که تو گاگولی نادر بود .هم عکاسه هم فیلمبرداری و میکسو مونتازو صدابرداریو ..هزار جور کار دیگه بلده .ویه مهره اصلی دیگه رو هم کشف کردم که  اونم کاملا به اینترنت و کامپیوتر مسلطه .

توی باشگاه ما که حالا با وجود 4 تا گاگوله فعا له قدو نیم قد داره به یه شرکت تجارتیه صادرات و واردات گاگول در دنیا تبدیل میشه هر کسی برای خودش لقبی داره.

گاگول خان تبدیل شد به گاگوله اعظم ومن شدم ملکه گاگولا <<مثله ملکه زنبورا فقط خوبیش به اینه که زادوولدمون مثله زنبورا نیست وگرنه دنیارو گاگول برمیداشت>>

گاگول عکا سه ملقب به گاگول الدوله کارشو شروع کرده و قراره از تمامیه مراحله پرورش گاگول عکسو فیلم بگیره تا بتونیم بروشور چاپ کنیم برای جذب شاگرد .

اون مهره کلیدی هم که عاشق گلابیه ملقب شده به گاگولابی .خوراکش اینترنته از صبح تا شب داره به تمام دنیا نامه الکترونیکی میفرسته و بازاریابی میکنه و هر کدوم که در باغه سبز نشون میدن گاگولابی جان قربونش برم با مهارت کامل اول لینکه یه سایت به نامه <<   قطار>>  رو به زور میکنه تو پاچش  بعدشم نمیدونم چی بلایی سرشون میاره که مشتریه پرو پا قرصه پرورش گاگول میشن .

 

خلاصه ما تقریبا شدیم یه خانواده .گاگول الدوله شده دست راسته من و گاگولابی هم دسته چپ من وگاگول اعظم هم که از اول نور چشمم بود .

 

لپ کلام اینکه :همسایه ها یاری کنن تا من شوهر داری کنم و پولدار شم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 17:32  توسط گاگول  |